85/07/30
بی عنوان .بی خیال.بی انگیزه.بی احساس.
هو طبيب
بعضي مواقع آدم خيلي دلش مي گيره.مثل الان كه من خيلي دلم گرفته.دارم با خودم فكر مي كنم كه ديگه سراغ اينجا هم نيام.خيلي دوستش دارم ، دوستاي خوبي پيدا كردم و اكثر مواقع نوشته هاشون رو مي خونم.اما حرفي ندارم كه بزنم...هيچ حرفي... احساس مي كنم كه خيلي تو خاليم.خيلي بي هدف ،بي انگيزه...
لعنت به اين زندگي يكنواخت و تكراري.من دنبال چي مي گردم؟ خودمم نمي دونم... اي كاش من مي تونستم حرف بزنم.اي كاش هميشه حرفام رو نمي خوردم.من حتي با نوشتن حرفام روي كاغذ مشكل دارم.حتي با اين دنياي مجازي...
اي كاش من مي تونستم اين نقاب الكي خوش بودن رو از صورتم بردارم.حتي ناراحت بودن و افسرده شدنم براي دوستام عجيبه.چرا هيچ كس نمي دونه من چه مشكلاتي با خودم دارم؟سوال احمقانه اي بود...
پ.ن. احتمالآ ديگه اين دور و بر پيدام نميشه در آينده.خيلي دوستتون دارم دوستاي خوب مجازيم.اميدوارم همتون موفق باشيد![]()
