85/07/12
هو طبيب
روزهاي چندان جالبي در حال سپري شدن نيست... بلآخره گروه بندي سميولوژي تموم شد...گروه ما 3 تا دختر (من و پري و كيتي) و 4 تا پسر... بماند كه من هيچ دلم نمي خواست با آقاي ق هم گروه بشم و بماند كه آقاي خ سر ما رو گول ماليد و نگفت كه آقاي ق هم باهاشون هست و فرداي روز گروه بندي همه چي مشخص شد، اما بعد كه فكر كردم ديدم گروه بندي سميو مهم نيست ،پس ارزش ناراحتي نداره...
اين هفته 2 بار skill lab داشتيم.جلسه اول نحوه گرفتن فشار خون با دكتر غفاري(خيلي دوستش مي دارم) جلسه دوم هم معاينه گوش و حلق و بيني با دكتر سياح ملي... نكته جالب اين بود كه خيلي از بچه ها اسپكلوم نديده بودند تا حالا! من از بس سرما مي خورم و دكتر مي رم با تمام اين وسايل احساس همذات پنداري مي كردم!... در هر حال skill lab خيلي كلاس شادي هستش،كاش همه كلاس ها اينطوري بود...
هفته اي كه گذشت اصلآ هفته جالبي نبود... من باز به شدت سرما خوردم ...كتاب هم كه مي ذارم جلوم تا درس بخونم احساس مي كنم كلمات دارند مي چرخند... خيلي هم تا 25 مهر وقتي باقي نمونده... امان از اين سرما خوردگي :-((
طي جريانات گروه بندي يكسري اتفاقاتي افتاد... عسل و بهي از دست ما ناراحت شدند و گروهشون رو جدا كردند(البته كاملآ يكطرفه به قاضي رفتند و سعي نكردند كه منطقي باشند ،شخصآ هيچ نقشي تو اتفاقاتي كه افتاد نداشتم)...
اين روزها به يكسري نتايجي در مورد خودم رسيدم... احساس مي كنم كه خيلي نسبت به اتفاقاتي كه ميفته بي تفاوت شدم... نسبت به دوستام ... نسبت به آدم هاي دور و برم...قديم ترها اينطور نبودم... هميشه سعي مي كردم تا كسي از دستم ناراحت نشه... هميشه حال و روز دوستام برام خيلي مهم بود...
هميشه سعي مي كردم به دوستام تا حد امكان كمك كنم...اما الآن اصلآ حوصله ديدنشون رو هم ندارم... تازگي ها حوصله آيلين رو هم ندارم... نمي دونم چرا همه غير قابل تحمل شدند برام...
بي تفاوت بودن نسبت به همه چيز و همه کس احساس تازه اي هستش كه اين روزها به سراغ من اومده...
نمي دونم چرا يه موقع هايي انقدر كودكانه فكر مي كنم... خيلي از دست خودم عصبانيم... خيلي... من نبايد انقدر ساده به همه چيز نگاه كنم... احساس حماقت مي كنم... خيلي...
"حرفها يي ست براي نگفتن،حرفهايي كه هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمي آورد و سرمايه ماورايي هر كس به اندازه حرفهايي است كه براي نگفتن دارد"

