تبليغاتX
خط خطی های دیجیتال دکتر کوچولو
امروز 

85/07/04

جوجه فيزيوپات ها در بخش داخليP-:

هو طبيب

 

ديروز روز خيلي جالب و هيجان انگيزي بود... من و پري و كيتي رفتيم بيمارستان سينا...يكي از دوستامون كه استاجر هستش بهمون  پيشنهاد كرد كه خودمون زودتر از اينكه سميو عملي شروع بشه بريم توي بخش و يه چيزايي ياد بگيريم...ساعت 12:30 رسيديم بيمارستان.قرار بود بريم بخش داخلي.معصوم دوستمون اومد توي حياط بيمارستان دنبالمون...اول رفتيم توي پاويون استاجري...روپوش سفيدمون رو پوشيديم...من كلي ذوق زده بودم

 P-:وقتي داشتيم مي رفتيم توي بخش 2 تا آقا مي خواستن همزمان با ما برن داخل...يكيشون به اون يكي گفت اجازه بده خانوم دكتر ها رد بشن... ما جميعآ كارخونه قند تو دلمون آب شد P-:  پري گفت آخه ما 3 تا فنقلي كجا شبيه دكترا هستيم...راستم مي گه خدايي...

 

محيط بخش يه جوراي دلگير كننده بود...مريض ها معمولآ از شهرا و روستاهاي اطراف اومده بودند.اكثرا هم جز طبقه محروم بودند...يه جوراي دلم براشون مي سوخت...مخصوصآ براي خانوم پيري كه داشت تمام مدت ديوار مقابلش رو نگاه مي كرد و آخرشم شروع كرد به گريه كردن )-: ...

 

معصوم پرونده تخت 7 رو برامون آورد...بيمار خانوم 28 ساله مبتلا به اسكلرودرمي بود...اولش در مورد نحوه شرح حال گيري برامون توضيح داد.انصافآ خيلي هم خوب توضيح داد...بعد از اون هم نحوه note نوشتن رو توضيح داد.قرار شد كه خودمون هم از روي كتاب سميو بريم مطالعه كنيم...

بعد از توضيحات معصوم من رفتم تا از محل پرونده ها چند تا پرونده بردارم... يه خانوم پرستاري اونجا ايستاده بود .با لبخند گفت: ياخچي سوز خانوم دكتر؟! من اولش فكر كردم حتما كسي پشت من ايستاده داره با اون حال احوال مي كنه ...اما وقتي فهميدم با من بودش كلي با تعجب و ذوق مرگيدگي گفتم بله مرسي...بعدش با 3 تا پرونده رفتم پيش بچه ها و كلي ذوق زده بودم همچنان...

 

 نكته خيلي جالب اين بود كه شرح حال استاجرا معمولآ از روي شرح حال اينترن ها يا رزيدنتها با كمي تغيير كپي شده بود و شرح حال اينترن ها هم از روي رزيدنتها...اميدوارم من اينجوري نشم و با حوصله خودم شرح حال بگيرم از مريضام...شرح حال خانوم دكتر پيشاهنگ حرف نداشت.خيلي كامل بود.من تمام شرح حالاي ايشون رو خوندم...

 

همه پرونده ها رو خونديم .وقتي رفتم كه پرونده ها رو بزارم سر جاشون.بازم خانوم پرستار مهربون به من خنديد...پري گفت:" سينوس تو مهره مار داري!وقتي كه من رفتم پرونده ها رو بردارم به من چپ چپ نگاه كرد خانوم پرستاره".منم گفتم مطمئنآ منو با كسي اشتباه گرفته...معصوم گغت:خوب الان بريد سر هر تختي كه مي خواين شرح حال بگيريد...اما ما 3 تا  از ترس اينكه يه وقت سوتي بديم جلو مريض قرار شد دفعه بعد كه خوب كتاب رو خونديم بريم سر مريضا تا اون موقع ضايع نشيم(-: ...

 

روز خيلي خيلي خوبي بود...اولين حضور من در بيمارستان... (-:

خط خطي شده توسط سينوس كارتيد در 20:49
• لینک ثابت   •