85/07/30
بی عنوان .بی خیال.بی انگیزه.بی احساس.
هو طبيب
بعضي مواقع آدم خيلي دلش مي گيره.مثل الان كه من خيلي دلم گرفته.دارم با خودم فكر مي كنم كه ديگه سراغ اينجا هم نيام.خيلي دوستش دارم ، دوستاي خوبي پيدا كردم و اكثر مواقع نوشته هاشون رو مي خونم.اما حرفي ندارم كه بزنم...هيچ حرفي... احساس مي كنم كه خيلي تو خاليم.خيلي بي هدف ،بي انگيزه...
لعنت به اين زندگي يكنواخت و تكراري.من دنبال چي مي گردم؟ خودمم نمي دونم... اي كاش من مي تونستم حرف بزنم.اي كاش هميشه حرفام رو نمي خوردم.من حتي با نوشتن حرفام روي كاغذ مشكل دارم.حتي با اين دنياي مجازي...
اي كاش من مي تونستم اين نقاب الكي خوش بودن رو از صورتم بردارم.حتي ناراحت بودن و افسرده شدنم براي دوستام عجيبه.چرا هيچ كس نمي دونه من چه مشكلاتي با خودم دارم؟سوال احمقانه اي بود...
پ.ن. احتمالآ ديگه اين دور و بر پيدام نميشه در آينده.خيلي دوستتون دارم دوستاي خوب مجازيم.اميدوارم همتون موفق باشيد![]()
85/07/19
من و غدد و حلیم!!!
هو طبيب
بالاخره من خوب شدم.البته جنونم هنوز ادامه داره! منظورم سرما خوردگيم بود :-)
امروز آخرين جلسه كورس غدد بود... موقع آنتراكت من داشتم به پري مي گفتم كه اين ترم همه چقدر درس خون شدند ، هيچ نوايي از كاروان به تعويق انداختن امتحانات به گوش نمي رسه ، كه ديديم آقاي ع (رييس كاروان!) مثل هميشه نوا رو سر داد بلاخره... قراره كه امتحان 2 روز عقب بيفته...البته قراره فعلآ...
امروز خانوم دكتر نيافر جون خودم جلسه آخر رو تدريس كرد.خيلي ماه هستن و خيلي هم عالي تدريس كردن 3 جلسه اي رو كه با ايشون داشتيم.راستي خانوم دكتر خيلي فمنيسم خونشون بالاست! و چند بار اساسي با جملات كوبنده شون حال جبهه مخالف رو گرفتند... ما بلاخره نمرديم يه استاد خانوم مدافع حقوق زنان رو ديديم،تا قبل از اين كه همه شون طرفدار آقايون بودند...
آخرين خبرها حاكي از اينه كه توي امتحان جا خالي هم مياد! من آخرين باري كه جا خالي پر كردم پنجم ابتدايي بودم! ديگه شورش رو واقعآ مي خوان در بيارند.آخر عمري دارم جمله هاي هاريسون رو كلمه به كلمه حفظ مي كنم.اين جور درس خوندن رو يادم رفته بود.واقعآ روش مسخره اي هستش...
به اين نتيجه رسيدم كه از غدد خيلي خوشم مياد! اميدوارم از بقيه كورساي اين ترم هم خوشم بياد.فعلا نسبت به فارما هيچ احساسي ندارم.بهتره بگم احساس چندان خوشايندي ندارم...
اميدوارم امتحانم رو خوب بدم.دعا كنين برام.مرسي ;-)
پ.ن.راستي تبريز حليم نداره :-(( آخه من دردم رو به كي بگم
ماه رمضون بدون حليم مزه نمي ده كه.امان از اين تبريز.از بس به حلیم فکر می کنم دیشب خواب حلیم داشتم می دیدم!![]()
85/07/12
هو طبيب
روزهاي چندان جالبي در حال سپري شدن نيست... بلآخره گروه بندي سميولوژي تموم شد...گروه ما 3 تا دختر (من و پري و كيتي) و 4 تا پسر... بماند كه من هيچ دلم نمي خواست با آقاي ق هم گروه بشم و بماند كه آقاي خ سر ما رو گول ماليد و نگفت كه آقاي ق هم باهاشون هست و فرداي روز گروه بندي همه چي مشخص شد، اما بعد كه فكر كردم ديدم گروه بندي سميو مهم نيست ،پس ارزش ناراحتي نداره...
اين هفته 2 بار skill lab داشتيم.جلسه اول نحوه گرفتن فشار خون با دكتر غفاري(خيلي دوستش مي دارم) جلسه دوم هم معاينه گوش و حلق و بيني با دكتر سياح ملي... نكته جالب اين بود كه خيلي از بچه ها اسپكلوم نديده بودند تا حالا! من از بس سرما مي خورم و دكتر مي رم با تمام اين وسايل احساس همذات پنداري مي كردم!... در هر حال skill lab خيلي كلاس شادي هستش،كاش همه كلاس ها اينطوري بود...
هفته اي كه گذشت اصلآ هفته جالبي نبود... من باز به شدت سرما خوردم ...كتاب هم كه مي ذارم جلوم تا درس بخونم احساس مي كنم كلمات دارند مي چرخند... خيلي هم تا 25 مهر وقتي باقي نمونده... امان از اين سرما خوردگي :-((
طي جريانات گروه بندي يكسري اتفاقاتي افتاد... عسل و بهي از دست ما ناراحت شدند و گروهشون رو جدا كردند(البته كاملآ يكطرفه به قاضي رفتند و سعي نكردند كه منطقي باشند ،شخصآ هيچ نقشي تو اتفاقاتي كه افتاد نداشتم)...
اين روزها به يكسري نتايجي در مورد خودم رسيدم... احساس مي كنم كه خيلي نسبت به اتفاقاتي كه ميفته بي تفاوت شدم... نسبت به دوستام ... نسبت به آدم هاي دور و برم...قديم ترها اينطور نبودم... هميشه سعي مي كردم تا كسي از دستم ناراحت نشه... هميشه حال و روز دوستام برام خيلي مهم بود...
هميشه سعي مي كردم به دوستام تا حد امكان كمك كنم...اما الآن اصلآ حوصله ديدنشون رو هم ندارم... تازگي ها حوصله آيلين رو هم ندارم... نمي دونم چرا همه غير قابل تحمل شدند برام...
بي تفاوت بودن نسبت به همه چيز و همه کس احساس تازه اي هستش كه اين روزها به سراغ من اومده...
نمي دونم چرا يه موقع هايي انقدر كودكانه فكر مي كنم... خيلي از دست خودم عصبانيم... خيلي... من نبايد انقدر ساده به همه چيز نگاه كنم... احساس حماقت مي كنم... خيلي...
"حرفها يي ست براي نگفتن،حرفهايي كه هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمي آورد و سرمايه ماورايي هر كس به اندازه حرفهايي است كه براي نگفتن دارد"
85/07/04
جوجه فيزيوپات ها در بخش داخليP-:
هو طبيب
ديروز روز خيلي جالب و هيجان انگيزي بود... من و پري و كيتي رفتيم بيمارستان سينا...يكي از دوستامون كه استاجر هستش بهمون پيشنهاد كرد كه خودمون زودتر از اينكه سميو عملي شروع بشه بريم توي بخش و يه چيزايي ياد بگيريم...ساعت 12:30 رسيديم بيمارستان.قرار بود بريم بخش داخلي.معصوم دوستمون اومد توي حياط بيمارستان دنبالمون...اول رفتيم توي پاويون استاجري...روپوش سفيدمون رو پوشيديم...من كلي ذوق زده بودم
P-:وقتي داشتيم مي رفتيم توي بخش 2 تا آقا مي خواستن همزمان با ما برن داخل...يكيشون به اون يكي گفت اجازه بده خانوم دكتر ها رد بشن... ما جميعآ كارخونه قند تو دلمون آب شد P-: پري گفت آخه ما 3 تا فنقلي كجا شبيه دكترا هستيم...راستم مي گه خدايي...
محيط بخش يه جوراي دلگير كننده بود...مريض ها معمولآ از شهرا و روستاهاي اطراف اومده بودند.اكثرا هم جز طبقه محروم بودند...يه جوراي دلم براشون مي سوخت...مخصوصآ براي خانوم پيري كه داشت تمام مدت ديوار مقابلش رو نگاه مي كرد و آخرشم شروع كرد به گريه كردن )-: ...
معصوم پرونده تخت 7 رو برامون آورد...بيمار خانوم 28 ساله مبتلا به اسكلرودرمي بود...اولش در مورد نحوه شرح حال گيري برامون توضيح داد.انصافآ خيلي هم خوب توضيح داد...بعد از اون هم نحوه note نوشتن رو توضيح داد.قرار شد كه خودمون هم از روي كتاب سميو بريم مطالعه كنيم...
بعد از توضيحات معصوم من رفتم تا از محل پرونده ها چند تا پرونده بردارم... يه خانوم پرستاري اونجا ايستاده بود .با لبخند گفت: ياخچي سوز خانوم دكتر؟! من اولش فكر كردم حتما كسي پشت من ايستاده داره با اون حال احوال مي كنه ...اما وقتي فهميدم با من بودش كلي با تعجب و ذوق مرگيدگي گفتم بله مرسي...بعدش با 3 تا پرونده رفتم پيش بچه ها و كلي ذوق زده بودم همچنان...
نكته خيلي جالب اين بود كه شرح حال استاجرا معمولآ از روي شرح حال اينترن ها يا رزيدنتها با كمي تغيير كپي شده بود و شرح حال اينترن ها هم از روي رزيدنتها...اميدوارم من اينجوري نشم و با حوصله خودم شرح حال بگيرم از مريضام...شرح حال خانوم دكتر پيشاهنگ حرف نداشت.خيلي كامل بود.من تمام شرح حالاي ايشون رو خوندم...
همه پرونده ها رو خونديم .وقتي رفتم كه پرونده ها رو بزارم سر جاشون.بازم خانوم پرستار مهربون به من خنديد...پري گفت:" سينوس تو مهره مار داري!وقتي كه من رفتم پرونده ها رو بردارم به من چپ چپ نگاه كرد خانوم پرستاره".منم گفتم مطمئنآ منو با كسي اشتباه گرفته...معصوم گغت:خوب الان بريد سر هر تختي كه مي خواين شرح حال بگيريد...اما ما 3 تا از ترس اينكه يه وقت سوتي بديم جلو مريض قرار شد دفعه بعد كه خوب كتاب رو خونديم بريم سر مريضا تا اون موقع ضايع نشيم(-: ...
روز خيلي خيلي خوبي بود...اولين حضور من در بيمارستان... (-:
85/07/01
ِشروع ترم جديد
هو طبيب
واي من چقدر دلم تنگيده بود براي اينجا...
بلآخره همه كارا تموم شد.من تا ديشب ساعت 8 از سينوس به اوشين تغيير نام داده بودم! پنجشنبه كارگر اومد همه چي رو تميز كرد.اما از اونجاي كه من خود آزاري دارم دوباره همه چي رو(جز فرش) با آيلين تميز كرديم...
امروز دانشكده غل غله (املاش درسته؟!) بود.ورودي جديدا مثل مرغ سر كنده اين ور اونور مي رفتند.اكثرآ هم با پدر مادرشان اومده بودند(نازي دلم براي يكيشون خيلي سوخت.كلي توي حياط گريه كرد پيش ماL)...
كلاس سميولوژي كه تشكيل نشد و ما از ساعت 8 تا 10 توي حياط مشغول فك زدن بوديم...حسين آقا (به عبارتي حسين كثيفD-:) داشت از توي حياط رد ميشد.پري برگشته به من مي گه سينوس اين آقاهه چه آشناست فكر كنم تو اروميه ديدمش!!!...2 ماه رفته تعطيلات همه رو يادش رفته!حتي حسين آقا مسئول بوفه!!!
گروه بندي سميو عملي هم كه شده قوز بالا قوز.12 نفر توي هر گروه بايد بشيم.8 تا دختر و 4 تا پسر...متاسفانه هر كس از يكي خوشش نمياد قبول نمي كنه بياد توي گروه.گيري كرديم اين وسط. آخه سميو عملي كه مهم نيست گروه بنديش.راستي با كمبود عضو مواجهيم.كسي نمياد توي گروه ما؟;-)
ساعت دوم كورس غدد داشتيم. استثناآ همه سر كلاس حاضر بودند!بلآخره روز اول بود ديگه.دكتر بهرامي در مورد كليات غدد يكسري مطالب تكراري گفت و كلي هم سوال پرسيد...كتاب crash course رو هم معرفي كرد كه متآسفانه من 1 ساعت همه كتاب فروش ها رو زيرو رو كردم اما اثري از اين كتاب نيست كه نيست...واقعآ متاسفم توي اين شهر 4 تا كتاب فروشي نيست كتاب textچاپ جديد داشته باشه...
25 مهر امتحان كورس غدد داريم...اونم تشريحيLمن آخه بعد اين چند سال كه همش امتحان تستي دادم چطوري تشريحي مي تونم امتحان بدم؟اونم غدد...
راستي عسل دوستم مزدوج شده (من هنوز باورم نميشه! يعني انقدر بزرگ شد اين دختر؟!) كلي شيريني داد بهمون و كلي من هنوز تو شوكم!چند نفر ديگه هم پريدن...
آيلين اين ترم علوم پايه داره...قراره فردا بريم درسنامه و تستا رو براش بخريم...دخترم مي خواد از الآن شروع كنه خر بزنه! هي من مي گم بي خيال من از 1 ماه كمتر خوندم گوش نميده كه(مقاومه از راه به در نمي شهD-:)
من به خودم قول دادم اين ترم شاگرد اول بشم...پس بهتره برم غدد بخونم.با غدد نمي شه شوخي كرد...;-)
85/06/28
)-:
هو طبيب
امشب آخرين شب تعطيلات...دلم نميخواد برم اما نمي شه...حوصله جابه جايي رو ندارم...
مواقعي هستش كه آدم خيلي دلش مي گيره و كلي حرف توي دلش هست اما نمي تونه به كسي بگه يا اصلآ كسي نيست تا شنونده حرفهاي آدم باشه...مثل الآن...من دارم خفه مي شم...
85/06/22
هو طبيب
روزهاي آخر شهريور...روزهاي دلتنگي...روزهاي شروع تنهايي...روزهاي آماده شدن براي رفتن...
چيزي به 30 شهريور نمونده.كم كم آماده رفتن بايد بشم.از يه جهت خوشحالم چون ترم جديد شروع مي شه.اين ترم گرچه ترم سنگيني هستش اما دوستش دارم.چون وقتي تموم بشه بلاخره استاجر ميشم.اما از يه جهت هم ناراحتم چون دلم نمي خواد برم.دلم مي خواد همين جا بمونم.گر چه كه اينجا هم ديگه مثل مهمون با من رفتار مي شه.خيلي بده كه آدم توي خونه خودش اين حس رو داشته باشه...
باور كردني نيست،من امسال وارد چهارمين سال تحصيلم مي شم.انگار همين ديروز بود...
3 سال پيش همين موقع ها بود كه مشخص شد سرنوشت 7 سالي كه در پيش رو دارم كجا رقم مي خوره.دقيقآ از لحظه اي كه كد قبوليم رو ديدم يه حس بدي تمام وجودم رو گرفت.حس بد جدايي از خانواده...حس تنهايي...حس نا امني...حس دلتنگي.متا سفانه هنوز هم بعد از گذشت اين 3 سال من به هيچ چيز عادت نكردم.
باور كردن اين استقلال و جدايي برام خيلي سخته...
هميشه سوالاهاي مسخره و تكراري اطرافيان و فاميل براي من آزار دهنده است...سينوس اونجا سختت نيست؟...
سينوس چه جوري تنها دلت نمي گيره؟...سينوس درست كي تموم ميشه؟...اووووووووه 7 سال بايد بموني؟...2 سالم بايد بري طرح؟سينوس چه صبري داري...سينوس خودت كارات رو انجام ميدي!!...سينوس گريه هم كردي اولش!...وايييييييي خداااااا جوووووووون
منم در جواب هميشه با يه لبخند مصنوعي ميگم معلومه كه سختم نيست!كلي عادت كردم.7 سال تنهايي كه چيزي نيست!دوستم از 18 سالگي داره تك و تنها تو آمريكا زندگي مي كنه،مگه من از اون كمترم!2 سال طرح كه اصلآ مسئله اي نيست.گريه؟؟...من و گريه.معلومه كه نه!
اما خودم مي دونم كه همه جوابام دروغه.شايد سر اونارو گول بمالم اما به خودم كه نمي تونم دروغ بگم...
روز ثبت نام...روزي كه براي اولين بار تبريز رو ديدم...با آقاي پدر رفتيم به محل ثبت نام.بعضي از همكلاسي هام رو ديدم،تنها وجه اشتراكمون حرف اول فاميليمون بود. بعضي هاشون مثل من شوكه بودن و همه جا رو با بهت نگاه مي كردن.بعضي هم كلي سرخوش و شاد.آقاي پدر با پدر آقاي الف مشغول صحبت شد.آقاي الف هم اخم كرده بود و حالش بهتر از من نبود.منم سعي مي كردم زياد حرف نزنم.مي ترسيدم بغضم بتركه...بلاخره نوبت من شد.فرماي ثبت نام رو دادن دستم.هر فرم رو بايد پر مي كردم و مي بردم سر ميز مربوطه.فرما رو پر كردم و دادم دست آقاي پدر!آقاي پدر مقاديري عصباني شد...من نبايد كاراي تورو انجام بدم،از حالا به بعد خودتي و خودت.
خيلي روز بدي بود.سر هر ميز يه آقاي نشسته بود.تا سر ميز مربوطه مي رفتم يه جمله به تركي مي گفتن و من اون روز 13 دفعه اين جمله كذايي رو به زبون آوردم...من تركي بلد نيستم لطفآ فارسي صحبت كنيد...
بلاخره ثبت نام تموم شد و برگشتيم تهران.مجبور بودم خوشحال خودم رو نشون بدم.ولي ...31 شهريور شب تلخي بود.دفترچه تلفن رو برداشتم...با همه عمه ها و داييها و خاله ها و عمو و مامان بزرگ و عزيز خداحافظي كردم...بغض لعنتي داشت خفه ام مي كرد...تا صبح خوابم نبرد و هزارجور فكر توي سرم بود.
روز اول مهر 82...پرواز 752 به مقصد تبريز...توي تمام مدتي كه مشغول تحويل بار و گرفتن كارت پرواز بوديم ،يه دختري با مادرش كنار ما بودند.دخترك هم مثل من نگران بود...2 ساعت بعد ...كلاس متون اسلامي...دخترك كنار من نشسته بود.چه دنياي كوچيكي...اما مثل اينكه اون خيلي گيج و منگتر از من شده بود،اصلآ من رو يادش نميومد...من رو نديده بود!اسمش هاله بود...
آنتراكت بين دو كلاس...راهرو...صندلي هاي سبز...من كنار آقاي پدر...هاله كنار مادرش...پري فنقل و كيتي و عروسك كوچولو مشغول تعريف كردن از اولين شب اقامت در خوابگاه بودند.پري با شادي وصف ناپذيري قضيه قفل شدن در حمام و 1 ساعت زنداني شدنش رو تعريف ميكرد... توي دلم بد و بيراه بهش مي گفتم و از خدا مي خواستم اين دختر وراج ساكت بشه،آخه مگه خوابگاه بودن اينقدر لذت بخشه براش...
خيلي خوشحال بودم كه مادر خانومي دستمال كاغذي توي كيفم گذاشته بود...وگرنه مرواريدهايي كه يواشكي از چشمم پايين ميومدند رو كجا قايم ميكردم...نمي خواستم كسي كشفشون كنه! حتي آقاي پدر...
عصر روز بعد...آقاي پدر از پيشم رفت و من تنها شدم ...تنهاي تنهاي تنها...
سال اول سال خيلي بدي بود.درس ها رو كه خوب نميخوندم.ترم اول و دوم يه مشت درساي عمومي مزخرف و چنتا درس چرت وپرت ديگه.حال و روز خوبي نداشتم.هر چي فكر ميكنم خاطره خوشي توي ذهنم به ياد نميارم...
سال دوم...هم خونه شدن با آيلين...خدا منو خيلي دوست داشت كه همچين هم خونه اي نصيبم كرد.درسا رو جدي گرفتم.وضع روحيم به بدي سال اول نبود ولي باز تعريفيم نداشت.
سال سوم...هنوز با آيلين...درسا خيلي خيلي جدي شد.براي فراموش كردن ناراحتي ها فقط خودم رو مشغول درسام مي كردم.سعي كردم خوش بگذرونم.به خيلي چيزا فكر نمي كردم.مثل سابق شيطون شدم.به قول آيلين hyper activity خونم رفت بالا!ولي هنوز دلتنگي و تنها ييم همراهم بود.يه اشتباه بزرگ كردم كه تا آخر عمر فراموش نشدنيه.به قول آقاي پدر اشتباه تاريخي!
امسال...نمي دونم...چي قراره پيش بياد؟...فقط مي دونم همچنان با آيلينم.دوست دارم با انرژي شروع كنم.اين ترم شاگرد اولم.مطمئنم كه شاگرد اولم.اميدوارم اين احساس تنهايي دست از سرم برداره.اميدوارم اشتباهي كه پارسال كردم تكرا نشه ...اميدوارم نه!مطمئنم.تكرار نمي شه.هيچ وقت...
پ.ن.هاله و پري فنقل و كيتي الان جزو دوستاي خوب من هستند.دوستاي خيلي خيلي خوب.
پ.ن.ببخشيد كه اين پست كمي تا قسمتي ابري!دپ شد و من با حرفام سرتون رو درد آوردم.
پ.ن.راستی جواب دو تا سوال پست قبلی:رجوع شود به نبض آقای پزشکی ۷۸ در نبض دونی پست قبلی![]()
85/06/16
latheral thinking
هو طبيب
1.شما از چه راهي پول در مي آوريد؟
- از راه نوشتن
واقعآ ؟شما نويسنده ايد؟
-نه.به پدرم نامه مي نويسم برايم پول بفرستد!
2.مامور بليت وارد كوپه قطار شد.مرد جوان سراسيمه به دنبال بليتش گشت.جيب هاي جليقه ،كت،پيراهن،شلوار،داخل كيف دستي،حتي جاكفشي،همه جا را زيرو رو كرد.مامور قطار دلش به حال آن همه اضطراب و سراسيمگي او سوخت.بليت را كه مثل يك سيگار از لبهاي مرد جوان آويزان شده بود،با لبخندي بيرون كشيد و دور شد.وقتي مامور رفت،بغل دستي مرد جوان به او گفت:خيلي ترسيده بودي ها!.مرد جوان گفت:خب،بله.چون داشتم تارخ بليت را مي جويدم!!
تا به حال شده براي حل مساله از يك زاويه غير سنتي و غير متعارف استفاده كنيد؟فكر كنم تا حالا حداقل يكبار توي زندگيتون اين موقعيت رو تجربه كرده باشيد.بعضي اوقات ما براي حل مساله و نتيجه گيري دلخواه مجبوريم از تفكر سنتي فراتر بريم و از يك زاويه تازه به مساله نگاه كنيم.راستش رو بخواهيد من شخصآ به اين مساله(تفكر جانبي) هيچ وقت انقدر دقيق فكر نكرده بودم.بيشتر مواقع براي حل موضوعي كه ذهنم رو مشغول كرده دنبال راه هاي منطقي و سنتي ميگيردم.يابهتره بگم راههاي عمودي و خطي.
شوخي هاي بالا نمونه هاي جالبي براي آشنا شدن با تفكر جانبي و مفهوم اساس اين نوع تفكر هستند. دكتر ادوارد دوبونو(مبدع تفكر جانبي) شوخي رو يكي از اساسهاي اين سيستم به حساب مياره.از ديدگاه دوبونو شوخي مستلزم گريز از يك الگو به الگوي ديگه هست.در حقيقت در شوخي نوعي بازي با الفاظ وجود داره. به نحوي كه مثلآ معناي دو پهلو از يك واژه به كار برده ميشه و در چنين حالتي دريافت معناي دقيق كلمات نيازمند جايگزين كردن الگوهاي متعارف با الگوهاي متفاوت هستش.البته هيچ وقت سيستم سنتي رو نبايد فداي سيستم جانبي كنيم .گاهي اوقات همون سيستم سنتي بهتر جواب ميده،گاهي اوقات سيستم جانبي مفيدتره و در مورد برخي مساله ها هم تلفيق دو سيستم لازمه.
براي سنجيدن تفكر جانبي در مطلبي كه من خوندم، 10 تا سوال مطرح شده بود.متاسفانه تفكر جانبي من به شدت آكبند بود! امتيازي كه از سوالا كسب كردم 30% بود.جواب سوالا آسونتر از اون چيزي بود كه من فكر مي كردم.طبق معمول براي جواب دادن دنبال راههاي هميشگي (يا به قول دوبونو )خطي رفتم.به اين نتيجه رسيدم خلاقيت ذهنم خيلي مهجور واقع شده.پس پيش به سوي احياي خلاقيت ذهني و تفكر جانبي...
دلم مي خواد توي اين پست 2 تا از سوالاي سنجش تفكر جانبي رو مطرح كنم.شايد وضع شما بهتر از من باشه
سوال اول:جمعه از مبدا راه افتاد.2 روز طول كشيد تا به مقصد برسد.48 ساعت در مقصد ماند و بعدش تصميم گرفت برگردد.اما وقتي داشت بر مي گشت غروب جمعه بود.چطور چنين چيزي ممكن است؟
سوال دوم:چرا شما نمي توانيد شخصي را كه در سمت شرق يك رودخانه زندگي ميكند در سمت غرب رودخانه دفن كنيد؟
پ.ن.اين پست با الهام از مجله همشهري توسط اين جانب نوشته شده(ذكر منبع بلاخره ضروري ديگه).جواب سوال ها رو هم تو پست بعدي ميگم.
پ.ن.ولادت حضرت مهدی(عج) رو پیشاپیش به همه تبریک میگم.عید همگی مبارک![]()
85/06/11
من و مدرسه!
چند وقته که به صرافت افتادم بالآخره بعد از این ۳,۴ سالی که گذشته برم دبیرستان و پیش دانشگاهی که ازش فارغ التحصیل شدم و معلمام رو ببینم.نمی دونم چرا وقتیکه دانشگاه قبول شدم اصلآ سراغ مدرسه نرفتم.شاید چون خیلی ذوق زده بودم یا شایدم چون خیلی ناراحت بودم!! هیچ وقت به اندازه اواخر شهریور ۸۲ خوشحال و در عین حال ناراحت نبودم...
دوران مدرسه همیشه برای من پر ازخاطره بوده.شیطنتهای همیشگی با همکاری دوستای شیطونم ,بازیگوشیهای همیشگی,دوستای خوب(که الان هر کدومشون یه گوشه این دنیا هستن یا سرشون گرم درس و زندگیه خودشونه) دبيراي زيست و شيمي و ...دلم خيلي تنگ شده براي ميزاي مدرسه.نميدونم چرا صندلي هاي دانشگاه شيطوني منو مي بلعند.كلاس بي روحه.همه سر كلاس خوابند.اما مدرسه اينطور نبود.من سر جام بند نمي شدم.اين كلاساي مزخرف دانشكده آدم رو به ماشيناي تند نويسي تبديل مي كنه.نوشتن و نوشتن و نوشتن...
هيچ وقت اون روزي رو كه راهروي طبقه اول مدرسه رو با محل برگزاري NBA! اشتباه گرفته بودیم یادم نمیره.توپ بسکتبال عزیز به مهتابی بالا سرمون اصابت فرمود و ناظم محترم هم مارو به دفتر احضار فرمود!...
یا اون روزی رو که پیش دانشگاهی بودیم و شیمی داشتیم.خانوم مهدوی شیمی آلی مبحث آلکینها رو تدریس می کرد.اما یه مشکلی وجود داشت !من کتاب هری پاتر و جام آتش رو گذاشته بودم روی پام و غرق خوندنش بودم.چون مبحث رو هم خوب بلد بودم بدونه عذاب وجدان داشتم کار خودم رو می کردم.تو اون گیرو دارم سدریک دیگوری (یکی از شخصیتای داستان) کشته شد.منم حالم انقدر گرفته شده بود که حد نداشت. بلاخره دست برداشتم از کتاب خوندن.دستم رو زده بودم زیر چونم و با اخم داشتم تخته رو نگاه می کردم .بغل دستیم(هدیه) گفت چی شده سینوس؟ منم با ناراحتی گفتم هیچی سدریک مرد!.همون موقع که من عزا گرفته بودم و اخمالو زل زده بودم به تخته ,خانوم مهدوی منو صدا زد که برم مثالای روی تخته رو حل کنم.اما از اونجای که من فقط داشتم تخته رو نگاه می کردم و این دلیل نمیشه که پس حتمآ به درسشم گوش بدم !,نشنیدم چی گفت.بلندتر گفت سینوس جان چی شده؟چرا اخم کردی؟ هدیه نامردی نکرد و گفت:"هیچی خانوم فقط سدریک مرده!"خنده بچه ها هم تمومی نداشت.بیچاره خانوم مهدوی مونده بود.فکر کرد این سدریک وجود خارجی داره.از ابهام درش آوردم و تا آخر زنگ همه مثالا رو مجبور شدم حل کنم...
یکبارم سر کلاس فیزیک پیش دانشگاهی طبق معمول خانوم صوری داشت چرت و پرت می گفت.منم حوصله ام سر رفت.یه برگه بر داشتم شروع کردم به امضا کردن!پای یکی از امضا ها نوشتم:خانوم دکتر سینوس کاروتید فوق تخصص قرنیهP-:.همون موقع هدیه برگه رو برداشت که بخوندش.بدبختانه خانوم صوری فکر کرد ما داریم حرفامونو رو برگه می نویسیم و بهم میگیم.اومد سر میز ما گفت اون برگه رو بده ببینم.دارین چی می گین به هم؟منو مسخره می کنین؟!!(یذره توهم داشت)بعد که برگه رو خوند اونم با صدای بلند و آبروی منو برد, کلی خندید و گفت: فعلآ پاشو برو پای تخته تمرینا رو حل کن تا بعد...
یکدفعه هم اواخر پیش دانشگاهی بود.زنگ تفریح تموم شده بود و ما توی راهرو بودیم.اون زنگ زیست داشتیم اما هنوز خانوم کرمانی نیومده بود .نمی دونم اون وسط کی یه پرتقال پرت کرد طرف ریتا.جرقه اولیه زده شد و این پرتقال بدبخت رو هی طرف هم پرت می کردیم.توی پرتابای آخر که پرتقال له و لورده شده بود سارا جان لطف فرمودن و بد نشون گرفتن و به جای اینکه بزنن به من زدن تو سر خانوم کرمانی(دبیر زیست) که داشت از پله ها میومد بالا.همگی فرار کردیم توی کلاس.اما خانوم کرمانی همه ما رو بیچاره کرد.۳ جلسه قهر کرد و نیومد سر کلاس اما بلآخره به خیر گذشت...
انقدر خاطره از اون دوران دارم که اگه بخوام بنویسمشون کلی وفت می بره.خیلی روزای خوب و دوست داشتنی بود.خیلی دلم تنگ شده برای همه اون روزا.کاش می شد...
85/06/05
آموزش زبان تركي!D-:
هو طبيب
امروز داشتم با يكي از همكلاسي هام صحبت مي كردم.بحث كشيده شد به بيمارستان رفتن و گروه بندي استاژري و اين حرفا...دو نفري به اين نتيجه رسيديم كه از فرط هيجان ممكنه تا قبل از اتمام ترم 2 فيزيوپاتي و شروع بخش ها سكته كنيم :-P(خدا اون روز رو نياره البته!)-من هميشه در عين اينكه خيلي مشتاقم براي رفتن به بيمارستان يه جورايي دلم مي گيره.چون جمله تركي نمي تونم بسازم!!!:-( همه بهم ميگن كه كلاهت پس
معركه اس.مريضا تركي حرف مي زنن.تو اين مدت كه باقي مونده سعي كن ياد بگيري...-
داشتم طبق معمول غر ميزدم و به دوستم مي گفتم كه آخه اين چه وضعيه؟حالا نمي شه مريضا فارسي حرف بزنن؟و...خدايا آخه چرا من؟!! دوستم بهم گفت:"فكر كن سينوس مثلآ داري از مريض پيري شرح حال مي گيري،
اون هي ناله مي كنه و ميگه آخ دلم واي سرم واي انگشت اشارم! تو هم آه از نهادت بلند ميشه و مي گي:
"اولمياسان اوجالان" احتمالآ اول تعجب مي كنه بعدشم از خنده روده بر ميشه :-D"
تا من مي خوام يه جمله ياد بگيرم همه اين سوتي كه ترم قبل دادم رو بايد يادآوري كنن.سوتي مذكور به اين شرح است ;-) :
ترم قبل بعد از امتحان روماتولوژي(متنفرم از اين درس!) با دوستم داشتيم از پله هاي طاقت فرسا و
نفس گير دانشكده بالا مير فتيم.-دوستم هميشه عادت داره موقعي كه كار سخت انجام ميده مثل بالا رفتن از پله!
به شوخي مي گه:اولمياسان گوجاليخ (نباشي پيري)- اون بار من مثلآ اومدم پيش دستي كنم!وقتي رسيديم به پله يكي مونده به آخر من همينطور كه سرم پايين بود و پله ها رو چپ چپ نگاه ميكردم گفتم:اولمياسان اوجالان!!!(نباشي اوجالان!!!) اتفاقآ يكي از آقايون همكلاسيم روي پله آخر ايستاده بود و شنيد كه من چي گفتم و با چشماي از تعجب گرد شده (مثل دوستم) به من نگاه كردن ودر كسري از ثانيه!... بمب از خنده روده بر شدن.
منم از همه جا بي خبر داشتم با خودم مي گفتم يعني انقدر يه جمله تركي شنيدن از زبان فارس ها بانمكه!!همون موقع جناب آقاي همكلاسيم بهم گفت:"خانوم كاروتيد من واقعآ اين پشت كارتون رو در يادگيري زبان شيرين! تركي تحسين مي كنم".منم يه لبخند بي روح (از اوناي كه در مواقع شيرين عسل بازي بعضي از حضرات تحويلشون مي دم) تقديمشون كردم وايشونم راهشون رو كشيدن و رفتن.وقتي داشت از پله ها پايين مي رفت زير لب غر غر ميكردم و مي گفتم :بي معني جاي سلام دادن تيكه مياد براي من.به تركي ياد گرفتن منم كار داره!
دوستم كه همچنان هر هر مي خنديد گفت حق داره بيچاره!بچه جان تو با اوجالان چي كار داري؟! اون گوجاليخه نه اوجالان!
بله...اين اوجالان جان همچنان بيخ ريش ماست و من هر بار كه مي خوام جمله جديد ياد بگيرم(چون تبريز درس مي خونم و مجبورم) اول اين خاطره شيرين بايد بهم گوشزد بشه (:-
پ.ن.اوجالان رهبر pkk(كردهاي مقيم تركيه) هستش
85/05/31
روز پزشک مبارک
85/05/27
یک بعد از ظهر با دوستان وروجکم!
به نام خداي مهربانم
ديروز روز خيلي خوبي بود.یکی از دوستام از5 مرداد اومده تهران.قرار گذاشته بوديم هر وقت اومد تهران با هم بريم بيرون.بلآخره ديروز برنامه جور شد.عصر به اتفاق دوستم رفتيم كافي شاپ .دو تا دیگه از دوستام هم اومدند.كلي خنديدم و فك زديم.بچه ها كلي شاكي بودن كه اين چه وضع نمره هاي پاتولوژيه و نمره اول 5/17
بوده(طبق معمول پریسا جون خودم) و خيلي امتحان سختي بود ،دكتر الف يه مريض واقعيه، دكتر
ف از اون بدتر و از اين حرفا...من كه از نمره اول خبر نداشتم وقتي اين رو شنيدم كلي قند
تو دلم آب شد،در جواب غر غراي بچه ها لبخنداي ژكوند تحويل مي دادم.3 تاييشون ديدن من انگار نه انگار(آخه از مادر غر كه لقب منه بعيده p:) وقتي فهميدن من 5/16 شدم نزديك بود خفه ام كنن.انقدر خر خون خر خون گفتن
كه كم كم احساس كردم دو تا گوش عمودي رو سرم داره سبز ميشه! منم كلي قسم و آيه كه بابه چه خري،
من همش فوتبال ديدم تو فرجه پاتو.ولي متاسفانه باور نكردن.
از بس كه شلوغ كرديم كم كم اين احساس بهمون دست داد كه ممكنه با اردنگي پرتمون كنن بيرون!به همين خاطر خيلي محترمانه قبل از اينكه اين اتفاق بيفته خودمون رفتيم بيرون.مادر و خواهر دوستم هم كه منتظر بودن مجلس بزم ما تموم شه رفته بودند پاساژ صفويه.ما هم گفتيم چيكار كنيم چي كار نكنيم ديديم بهتره ما هم بريم پيش اونا.كلي با مادر دوستم خوش گذشت.خيلي خانوم ماهي هستن،همينطور خانوم دكتر سحر(خواهر دوستم).
ساعت 8 بلاخره پسر خاله بد قول دوستم اومد دنبالش.مادر دوستم هم لطف كردن ما رو رسوندن خونه.
خيلي خيلي خوش گذشت.خيلي...
توي چند روزه گذشته خيلي فكر كردم.خيلي...برنامه ريزي كردم تا تو فرصت باقي مونده يكسري از كاراي عقب افتاده رو انجام بدم.اول از همه خوندن كتاباي استاد مطهري هستش.از سري انسان و قرآن مي خوام شروع كنم.
دومين كار مهم رفع اشكالم در مورد EKG(الكترو كارديوگرافي) هستش. وقتي كورس قلب داشتم نتونستم اين مبحث رو خوب بخونم .هم از روي هاريسون مي خونم،هم از روي كتاب EKG انتشارات Elsevier.اين دوتا Text book
محترم رو براي خوشگلي كتابخونه كه نخريدي!نمره دوم قلب كلاس باشي و توي EKG بلنگي!!(اين جمله رو مدتهاست به خودم ميگم.بلاخره وجدانم از خواب خرگوشي بيدار شد و نداي درونم رو شنيد!)
سومين كار مهم هم خريد باقي كتابايي هست كه ليست كردم.راستي قرار شد كلي بريم بگرديم.1 ماه ديگه بيشتر از تعطيلات باقي نمونده L
دوباره بايد برگرديم .از اين فرصتها كم پيش مياد.به قول رابرت هريك "گل غنچه هاي سرخ را كنون كه
مي تواني برچين،اما باز زمان سالخورده در گذر است و همين گلي كه امروز لبخند مي زند، فردا خواهد مرد"...
85/05/22
خدایا...
به نام خداي مهربانم
سلام خدا جون.دلم گرفته. خدا جون صدام رو مي شنوي ، نه؟حتمآ مي شنوي.كاش مي تونستم داد بزنم.فرياد بكشم.از بس تو دلم و روي كاغذ باهات حرف زدم احساس مي كنم دارم خفه ميشم.
خدايا مگه خودت نگفتي كه:"اي پسر عمران! هر گاه بنده اي مرا بخواند ، آنچنان به سخن او گوش مي سپرم كه گويي بنده اي جز او ندارم.اما شگفتا كه بنده ام همه را چنان مي خواند كه گويي همه خداي اويند جز من."
خدا جون من كه اين همه صدات مي زنم.پس چرا هيچ تغييري ايجاد نمي شه.چرا فاصله ای كه بين من و تو هستش شكسته نمي شه.خدايا من از كي بپرسم؟ من سوالام رو از كي بپرسم؟چرا هيچ كدوم از اطرافيان من
توانايي جواب دادن به سوالاي منو ندارند؟چرا اراده منو قوي نمي كني؟چرا من نمي تونم يه دختر مسلمون واقعي باشم؟خدا جون من دلم مي خواد تو فقط دوست من باشي.دلم مي خواد همه حرفام رو به خودت بگم.
از اين همه گشتن و گشتن خسته شدم.خدا جون من دلم مي خواد وقتي صداي اذان مي ياد آب تو دستمه بذارم زمين بيام در آغوش محبت تو.اما نمي دونم اشكال كار كجاست؟نمي دونم چرا موفق نمي شم؟
خداجون يادته بعد از ماه رمضان پارسال،بعد اون همه راز و نياز بعد ازاون شباي احياي دوست داشتنی بعد اون همه دعا ... من بازم گند زدم به همه چي.يادته باز نماز اول وقت يادم رفت؟
يادته باز نمازم تركم شد؟يادته خواب ديدم صداي زيارت امير(ع) رو مي شنيدم سميه صدام مي كرد و ميگفت: "پاشو پاشو.دارن زيارت مي خونن،وقت نمازه.تو كه توي ماه رمضون همه نمازات رو سر وقت خوندي،چرا حال تارك نماز شدي؟"
ميدونم كه منو دوستم داري كه از اين نشونه ها توي خواب من مياد.اينا همش اخطاره.اين خوابا همه يه جور زنگ خطره.خدا جون يادته مي خواستم امسال اعتكاف شركت كنم.يادته؟اما دير جنبيدم، باز حواسم جاي ديگه بود.
آخ خدا جونم.دلم داره آتيش مي گيره.باز ديشب يه زنگ خطر ديگه.باز يه خواب ديگه.ديشبم خواب ديدم همه دسته دسته ميان مسجد دانشگاه.من از بچه ها مي پرسيدم اين اتوبوسا براي چي اين همه آدم رو مي برن مسجد؟
يه دختري بهم گفت:خوابالو اعتكافه.مگه قرار نبود تو هم بياي؟...واي خدا جون كمكم كن.مي ترسم ديگه هيچ وقت از اين اخطارا بهم ندي.مي ترسم فراموشم كني.خدا جون كمكم كن.يه راهي جلو روم بذار.
شايد اشكال اينه كه من دين رو درست نفهميدم.شايد به خاطر اينه كه اطلاعات من كافي نيست.خدا جون كمكم كن.من مي خوام جواب همه سوالام رو بگيرم.مي خوام با همه وجود دين رو تو رو احساس كنم.نمي خوام فقط
يه روزنه باشم.نمي خوام فقط توي غم و اندوه ياد تو باشم.ميخوام هميشه تو رو در كنارم احساس كنم.خواهش مي كنم به من ايمان و اراده قوي بده.خواهش مي كنم ذهن منو متمركز كن.ميخوام 6 دنگ حواسم اول به تو
باشه بعدم به خودم تا دوباره دست از پا خطا نكنم.خواهش مي كنم كمكم كن.خواهش...
85/05/20
انسان و خدا
هر انسان
روزنه ای است به سوی خدا
اگر اندوهگین شود
اگر به شدت اندوهگین شود
85/05/18
روی ماه خداوند را ببوس!
به نام خداي مهربانم
18 روز.دقيقآ 18 روز از آخرين امتحان ميگذره.باورم نمي شه ،چقدر زمان زود مي گذره و به همون سرعتم عمر من.اي كاش بتونم به بهترين نحو از فرصتهاي كه خدا ی مهربونم بهم مي ده استفاده كنم.
مي شه گفت در عرض اين 18 روز به بهترين نحو در حال گشودن عقده هام كه در عرض سال تحصيلي ايجاد شده بود(به خصوص 2 ماه آخر) پرداختم و البته خواهم پرداخت
.مهمترينش رفع كم خوابي مزمن بود
،از بس كم خوابي كشيدم طی این امتحانات طاقت فرسا!
يكي ديگه از موارد گشودن عقده ها مربوط مي شه به خوندن كتاب.نه نه! اشتباه نكنيد منظورم اصول هاريسون يا پاتولوژي نيست.منظورم كتاب هايي كه 9 ماه منتظر بودم تا بلاخره تعطيلات شروع بشه و بخونمشون.
مدتها منتظر بودم تا برم كتابفروشي هاي انقلاب و دلي از عزا در بيارم.به همين دليلم فرداي روز
ي كه برگشتم تهران رفتم و لباس سياه عزا رو از تن اين دل دراوردم![]()
نمي دونم شما با آثار مصطفي مستور آشنايي داريد يا نه.روي ماه خداوند را ببوس.اين همون كتابيه كه من تا امروز 3 بار خوندمش.به نظرم خيلي خيلي قشنگ بود.توي اين پست و پستهاي بعدي جمله هايي از كتاب رو ميگذارم تا شما هم بخونيد.خدا رو چه ديدي شايد علاقه مند شديدو تمام كتاب رو خوندید![]()

صفحه 72 .علي خطاب به يونس:
متاسفم.من واقعآ از اينكه ملحدها نمي توانند خدا رو تجربه كنند متاسفم.در تجربه ي خداوند،بر خلاف تجربه ي
طبيعت كه قانون هاش بعد از آزمايش به دست مي آد، اول بايد به قانوني ايمان بياري و بعد اون رو آزمايش كني.حتي بايد بگم هر چه كه ايمانت به اون قانون نيرومندتر باشه احتمال موفقيت آزمون ها بيشتره.يعني هر اندازه كه به خداوند باور داشته باشي خداوند همان اندازه براي تو وجود داره.هر چه بيشتر به او ايمان بياري، وجود و حضور او براي تو بيشتر مي شه.
85/05/17
سامی یوسف

سامي يوسف جوانی است مبتکر و مبدع و خوش ذوق، با سیمایی دلنشین و صدایی میانه که نه بم است و نه زیر ، در جولای 1980 در یک خانواده ی آذری الاصل به دنیا آمد و در لندن رشد کرد.
پدرش موسیقیدان و شاعر بود و سامی از همان کودکی علاقه خاصی به آهنگسازی و خوانندگی نشان داد و نواختن سازهای مختلفی را فرا گرفت تا اینکه در 18 سالگی وارد مدرسه موسیقی لندن (Royal Academi of Music) شد و زیر نظر اساتید برجسته تحصیلات آکادمیک خود را ادامه داد
اصلیت و آشنایی اش با قالب های شرقی و موسیقی مقامی و همینطور موسیقی کلاسیک غرب و همچنین مضمون شعرهایش که بیشتر در مورد پیامبر اسلام و معرفی اسلام است، باعث شد که خیلی سریع پیشرفت کند
اولین کنسرتش را در مصر گذاشت و استقبال به حدی بود که جمعیت بسیاری پشت دربهای سالن ماندند
اولین آلبومش جزو پرفروشترینهای خاورمیانه و اروپا شد و دومین آلبومش را در سال 2005 به بازار داد که با استقبال وحشتناکی روبرو شد!
دانلود آهنگ هاي سامي :
آلبوم اول : المعلم
01 - Al-Mu'allim
02 - Who is the Loved One?
03 - The Cave of Hira
04 - Allahu
05 - The Creator
06 - Meditation
07 - Ya Mustafa
08 - Supplication*
آلبوم دوم : امت ِ من
01 - My Ummah Intro
02 - My Ummah
03 - Hasbi Rabbi
04 - Ya Rasulallah
05 - Try Not to Cry
06 - Muhammad (PBUH)
07 - Make A Prayer
08 - Eid Song
09 - Free
10 - Munajat (Arabic)
11 - Mother (Arabic)
12 - Muhammad (PBUH) Part II
13 - We Will Never Submit
85/04/21
رو یای شیرین

همراه پريسا توي ماشين نشسته بوديم. پريسا خواب خواب بود.ولي من اصلآ خوابم نمي گرفت.هر از چند گاهي صداي يلدا رو كه پشت سرم بود مي شنيدم.داشتم تو دلم غر مي زدم كه پريسا چقدر نامرده كه خوابيده در حالي كه من بيدارم!! همينطور كه غر ميزدم يكدفعه ماشين ايستاد.سرم رو از پشت صندلي بيرون آوردم تا ببينم چه خبر شده، خداي من باور كردني نبود.ماشين جلوي حرم اما رضا ايستاده بود، مات و مبهوت داشتم گنبد طلايي رو نگاه مي كردم.
نوري كه ازش ساطع مي شد خيره كننده بود.مسخ شده بودم .خداي من چقدر زيبا بود.جايي شنيده بودم كه هر كس براي بار اول به زيارت اما رضا(ع) بره هر آرزوي داشته باشه براورده مي شه.اين بهترين فرصت بود.همينطور كه اشك مي ريختم شروع كردم به دعا كردن، يكي يكي آرزوهام رو مي گفتم. محو تماشا بودم ،واقعآ مسخ شده بودم.فكر كنم چند ساعت طول كشيد.دلم مي خواست بلند شم برم داخل حرم اما اصلآ نمي تونستم چشم از گنبد بردارم.
يكدفعه به خودم اومدم، بيشتر كه دقت كردم ديدم همه خوابشون برده.پريسا رو صدا زدم - پريسا … پريسا- خداي من چرا بيدار نميشد.حيف بود اين صحنه رو نبينه .ديدم فايده نداره .صداي يلدا هم قطع شده بود، اونم خوابيده بود، صداش زدم اما فايده اي نداشت.به خودم كه اومدم ديدم همه خوابشون برده، بالاي سر هر كس ميرفتم تا بيدارش كنم فا يده
نداشت.حتي راننده هم خواب بود.نداي درونم مي گفت پياده شو ،از ماشين پياده شو.اما من كه جايي رو بلد نبودم
دوباره نگاهم به گنبد افتاد.انقدر اشك ريخته بودم كه هاله اي از اشك روي قرنيه ام نشسته بود.ديگه نتونستم تحمل كنم. رفتم تا كيفم رو بردارم و پياده شم.كيفم رو برداشتم… چقدر سنگين بود.بازش كردم،خداي من باورم نمي شد، تو كيفم پر بود از دونه هاي ارزن!! ديگه حتي نمي توستم حرف بزنم، صدام از حنجره ام بيرون نمي اومد، داشتم خفه مي شدم.
رفتم سمت در و پياده شدم.همينطور اشك مي ريختم و جلو مي رفتم. نزديكتر كه شدم ، صداي دسته هاي عزاداري شنيده مي شد، پرچم هاي بلندي كه در حال اهتزاز بودند رو مي ديدم…صدا ها نزديكتر مي شدند.خدا جون داشتم ديگه به حرم نزديك مي شدم چيزي نمونده بود.از بس اشك ريخته بودم درست نمي تونستم چيزي رو ببينم…
كسي صدام مي كرد… صدا چه قدر آشنا بود …
-آزي پاشو، پاشو ديگه.مگه نگفتي صبح حتمآ بيدارت كنم امروز جلسه اول كورس قلبه ها.پاشو ديگه…-
پ.ن. اين متن دقيقآ خوابي بود كه من چند وقت پيش ديدم.تا چند روز شوكه بودم. هر وقت كه ياد رويام مي افتم مو به تنم سيخ ميشه… وقتي هم كه چشمام رو باز كردم و ديدم همه چي رو يا بوده انگار غم دنيا روي سرم خراب شده بود…تا اون روز هيچ روياي به اين زيبايي نديده بودم شيرين ترين روياي همه زندگيم…
85/04/20
چاره
شادي نماند و شور نماند و هوس نماند
سهل است اين سخن،كه مجال نفس نماند
فرياد از آن كنند كه فرياد رس رسد
فرياد را چه سود،چو فرياد رس نماند؟
كو كو، كجاست قمري مست سرود خوان؟
جز مشتي استخوان و پر اندر قفس نماند
اميد در به در شد و از كاروان شوق
جز ناله اي ضعيف ز مسكين جرس نماند
توفاني از غبار بماند و سوار رفت
بس برگ و ساز بيهده ماند و فرس نماند
سودند سر به خاك مذلت كسان چو باد
در برج هاي قلعه تدبير كس نماند
كارون و زنده رود پر از خون دل شدند
اترك شكست عهد و وفاي ارس نماند!
تنها نه "خصم" رهزن ما شد،كه "دوست" هم
چندان كه پيش رفتش،از او باز پس نماند
رفتند و رفت هر چه فريب و دروغ بود
تا مرگ- اين حقيقت بي رحم- بس نماند
تابنده باد مشعل مي،كاندرين ظلام
موسي بشد،به وادي ايمن قبس نماند
برخيز اميد و چاره غمها ز باده خواه
ور نيست پس چه چاره كني؟چاره پس نماند
من هميشه به شعرا و نويسنده ها غبطه ميخورم، چون به زيبايي هر چه تمام تر مي تونن احساسشون رو بيان كنند و چيز هاي رو كه توي ذهنشون به مخاطبشون منتقل كنند.وقتي توي نت با حجم زيادي از وبلاگهاي شاعران جوان رو برو مي شم اين احساس غبطه خوردن چند برابر ميشه...
واما در مورد اخوان ثالث، يكي از شعرايي كه من اشعارش رو با همه وجود ستايش مي كنم.اخوان با زيبا يي هر چه تمام تر سنت و تجدد رو در كنار هم قرار داده و صلابتي كه توي كلامش هست توي اشعار شاعر معاصر ديگه اي شخصآ سراغ ندارم...
85/04/20
زمستان است...
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت ،
سر ها در گریبان است.
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را.
نگه جز پیش پا را دید نتواند،
که ره تاریک و لغزان است.
وگر دست محبت سوی کس یازی،
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است.
نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ابری شود تاریک.
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت.
نفس کاین است پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟
مسحای جوان مرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین!
هوا بس ناجوان مردانه سرد است ... آی...
دمت گرم و سرت خوس باد!
سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای!
منم من ، میهمان هر شبت لولی وش مغموم.
منم من ، سنگ تیپاخورده رنجور.
منم دشنام پست آفرینش ، نغمه ناجور.
نه از رومم نه از زنگم ، همان بی رنگ بی رنگم.
بیا بگشای در، بگشای ، دلتنگم
حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در جون موج می لرزد.
تگرگی نیست ، مرگی نیست ،
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است.
من امشب آمدستم وام بگذارم.
حسابت را کنار جام بگذارم.
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد؟
فریبت می دهد بر آسمان این سرخی بعد از سحر گه نیست.
حریفا!گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است.
و قندیل سپهر تنگ میدان مرده یا زنده ،
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود پنهان است.
حریفا! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است .
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت.
هوا دل گیر، درها بسته ، سرها در گریبان ، دست ها پنهان ،
نفس ها ابر ، دل ها خسته و غمگین
درختان اسکلت های بلور آجین،
زمین دل مرده ، سقف آسمان کوتاه ،
غبار آلوده مهر و ماه ،
زمستان است.
مهدی اخوان ثالث
85/04/19
چند بند از منظومه آبي خاكستري سياه
من به بي ساماني ,
باد را مي مانم.
من به سرگرداني,
ابر را مي مانم.
من به آراستگي خنديدم
من ژوليده به آراستگي خنديدم.
سنگ طفلي اما,
خواب نوشين كبوترها را در لانه مي آشفت.
قصه بي سرو ساماني من,
باد با برگ درختان مي گفت.
باد با من مي گفت:
چه تهيدستي مرد!
ابر باور مي كرد.
من در آيينه رخ خود ديدم
و به تو حق دادم.
آه مي بينم,مي بينم
تو به اندازه تنهايي من خوشبختي
من به اندازه زيبايي تو غمگينم


