85/06/28
)-:
هو طبيب
امشب آخرين شب تعطيلات...دلم نميخواد برم اما نمي شه...حوصله جابه جايي رو ندارم...
مواقعي هستش كه آدم خيلي دلش مي گيره و كلي حرف توي دلش هست اما نمي تونه به كسي بگه يا اصلآ كسي نيست تا شنونده حرفهاي آدم باشه...مثل الآن...من دارم خفه مي شم...
85/06/22
هو طبيب
روزهاي آخر شهريور...روزهاي دلتنگي...روزهاي شروع تنهايي...روزهاي آماده شدن براي رفتن...
چيزي به 30 شهريور نمونده.كم كم آماده رفتن بايد بشم.از يه جهت خوشحالم چون ترم جديد شروع مي شه.اين ترم گرچه ترم سنگيني هستش اما دوستش دارم.چون وقتي تموم بشه بلاخره استاجر ميشم.اما از يه جهت هم ناراحتم چون دلم نمي خواد برم.دلم مي خواد همين جا بمونم.گر چه كه اينجا هم ديگه مثل مهمون با من رفتار مي شه.خيلي بده كه آدم توي خونه خودش اين حس رو داشته باشه...
باور كردني نيست،من امسال وارد چهارمين سال تحصيلم مي شم.انگار همين ديروز بود...
3 سال پيش همين موقع ها بود كه مشخص شد سرنوشت 7 سالي كه در پيش رو دارم كجا رقم مي خوره.دقيقآ از لحظه اي كه كد قبوليم رو ديدم يه حس بدي تمام وجودم رو گرفت.حس بد جدايي از خانواده...حس تنهايي...حس نا امني...حس دلتنگي.متا سفانه هنوز هم بعد از گذشت اين 3 سال من به هيچ چيز عادت نكردم.
باور كردن اين استقلال و جدايي برام خيلي سخته...
هميشه سوالاهاي مسخره و تكراري اطرافيان و فاميل براي من آزار دهنده است...سينوس اونجا سختت نيست؟...
سينوس چه جوري تنها دلت نمي گيره؟...سينوس درست كي تموم ميشه؟...اووووووووه 7 سال بايد بموني؟...2 سالم بايد بري طرح؟سينوس چه صبري داري...سينوس خودت كارات رو انجام ميدي!!...سينوس گريه هم كردي اولش!...وايييييييي خداااااا جوووووووون
منم در جواب هميشه با يه لبخند مصنوعي ميگم معلومه كه سختم نيست!كلي عادت كردم.7 سال تنهايي كه چيزي نيست!دوستم از 18 سالگي داره تك و تنها تو آمريكا زندگي مي كنه،مگه من از اون كمترم!2 سال طرح كه اصلآ مسئله اي نيست.گريه؟؟...من و گريه.معلومه كه نه!
اما خودم مي دونم كه همه جوابام دروغه.شايد سر اونارو گول بمالم اما به خودم كه نمي تونم دروغ بگم...
روز ثبت نام...روزي كه براي اولين بار تبريز رو ديدم...با آقاي پدر رفتيم به محل ثبت نام.بعضي از همكلاسي هام رو ديدم،تنها وجه اشتراكمون حرف اول فاميليمون بود. بعضي هاشون مثل من شوكه بودن و همه جا رو با بهت نگاه مي كردن.بعضي هم كلي سرخوش و شاد.آقاي پدر با پدر آقاي الف مشغول صحبت شد.آقاي الف هم اخم كرده بود و حالش بهتر از من نبود.منم سعي مي كردم زياد حرف نزنم.مي ترسيدم بغضم بتركه...بلاخره نوبت من شد.فرماي ثبت نام رو دادن دستم.هر فرم رو بايد پر مي كردم و مي بردم سر ميز مربوطه.فرما رو پر كردم و دادم دست آقاي پدر!آقاي پدر مقاديري عصباني شد...من نبايد كاراي تورو انجام بدم،از حالا به بعد خودتي و خودت.
خيلي روز بدي بود.سر هر ميز يه آقاي نشسته بود.تا سر ميز مربوطه مي رفتم يه جمله به تركي مي گفتن و من اون روز 13 دفعه اين جمله كذايي رو به زبون آوردم...من تركي بلد نيستم لطفآ فارسي صحبت كنيد...
بلاخره ثبت نام تموم شد و برگشتيم تهران.مجبور بودم خوشحال خودم رو نشون بدم.ولي ...31 شهريور شب تلخي بود.دفترچه تلفن رو برداشتم...با همه عمه ها و داييها و خاله ها و عمو و مامان بزرگ و عزيز خداحافظي كردم...بغض لعنتي داشت خفه ام مي كرد...تا صبح خوابم نبرد و هزارجور فكر توي سرم بود.
روز اول مهر 82...پرواز 752 به مقصد تبريز...توي تمام مدتي كه مشغول تحويل بار و گرفتن كارت پرواز بوديم ،يه دختري با مادرش كنار ما بودند.دخترك هم مثل من نگران بود...2 ساعت بعد ...كلاس متون اسلامي...دخترك كنار من نشسته بود.چه دنياي كوچيكي...اما مثل اينكه اون خيلي گيج و منگتر از من شده بود،اصلآ من رو يادش نميومد...من رو نديده بود!اسمش هاله بود...
آنتراكت بين دو كلاس...راهرو...صندلي هاي سبز...من كنار آقاي پدر...هاله كنار مادرش...پري فنقل و كيتي و عروسك كوچولو مشغول تعريف كردن از اولين شب اقامت در خوابگاه بودند.پري با شادي وصف ناپذيري قضيه قفل شدن در حمام و 1 ساعت زنداني شدنش رو تعريف ميكرد... توي دلم بد و بيراه بهش مي گفتم و از خدا مي خواستم اين دختر وراج ساكت بشه،آخه مگه خوابگاه بودن اينقدر لذت بخشه براش...
خيلي خوشحال بودم كه مادر خانومي دستمال كاغذي توي كيفم گذاشته بود...وگرنه مرواريدهايي كه يواشكي از چشمم پايين ميومدند رو كجا قايم ميكردم...نمي خواستم كسي كشفشون كنه! حتي آقاي پدر...
عصر روز بعد...آقاي پدر از پيشم رفت و من تنها شدم ...تنهاي تنهاي تنها...
سال اول سال خيلي بدي بود.درس ها رو كه خوب نميخوندم.ترم اول و دوم يه مشت درساي عمومي مزخرف و چنتا درس چرت وپرت ديگه.حال و روز خوبي نداشتم.هر چي فكر ميكنم خاطره خوشي توي ذهنم به ياد نميارم...
سال دوم...هم خونه شدن با آيلين...خدا منو خيلي دوست داشت كه همچين هم خونه اي نصيبم كرد.درسا رو جدي گرفتم.وضع روحيم به بدي سال اول نبود ولي باز تعريفيم نداشت.
سال سوم...هنوز با آيلين...درسا خيلي خيلي جدي شد.براي فراموش كردن ناراحتي ها فقط خودم رو مشغول درسام مي كردم.سعي كردم خوش بگذرونم.به خيلي چيزا فكر نمي كردم.مثل سابق شيطون شدم.به قول آيلين hyper activity خونم رفت بالا!ولي هنوز دلتنگي و تنها ييم همراهم بود.يه اشتباه بزرگ كردم كه تا آخر عمر فراموش نشدنيه.به قول آقاي پدر اشتباه تاريخي!
امسال...نمي دونم...چي قراره پيش بياد؟...فقط مي دونم همچنان با آيلينم.دوست دارم با انرژي شروع كنم.اين ترم شاگرد اولم.مطمئنم كه شاگرد اولم.اميدوارم اين احساس تنهايي دست از سرم برداره.اميدوارم اشتباهي كه پارسال كردم تكرا نشه ...اميدوارم نه!مطمئنم.تكرار نمي شه.هيچ وقت...
پ.ن.هاله و پري فنقل و كيتي الان جزو دوستاي خوب من هستند.دوستاي خيلي خيلي خوب.
پ.ن.ببخشيد كه اين پست كمي تا قسمتي ابري!دپ شد و من با حرفام سرتون رو درد آوردم.
پ.ن.راستی جواب دو تا سوال پست قبلی:رجوع شود به نبض آقای پزشکی ۷۸ در نبض دونی پست قبلی![]()

