85/06/11
من و مدرسه!
چند وقته که به صرافت افتادم بالآخره بعد از این ۳,۴ سالی که گذشته برم دبیرستان و پیش دانشگاهی که ازش فارغ التحصیل شدم و معلمام رو ببینم.نمی دونم چرا وقتیکه دانشگاه قبول شدم اصلآ سراغ مدرسه نرفتم.شاید چون خیلی ذوق زده بودم یا شایدم چون خیلی ناراحت بودم!! هیچ وقت به اندازه اواخر شهریور ۸۲ خوشحال و در عین حال ناراحت نبودم...
دوران مدرسه همیشه برای من پر ازخاطره بوده.شیطنتهای همیشگی با همکاری دوستای شیطونم ,بازیگوشیهای همیشگی,دوستای خوب(که الان هر کدومشون یه گوشه این دنیا هستن یا سرشون گرم درس و زندگیه خودشونه) دبيراي زيست و شيمي و ...دلم خيلي تنگ شده براي ميزاي مدرسه.نميدونم چرا صندلي هاي دانشگاه شيطوني منو مي بلعند.كلاس بي روحه.همه سر كلاس خوابند.اما مدرسه اينطور نبود.من سر جام بند نمي شدم.اين كلاساي مزخرف دانشكده آدم رو به ماشيناي تند نويسي تبديل مي كنه.نوشتن و نوشتن و نوشتن...
هيچ وقت اون روزي رو كه راهروي طبقه اول مدرسه رو با محل برگزاري NBA! اشتباه گرفته بودیم یادم نمیره.توپ بسکتبال عزیز به مهتابی بالا سرمون اصابت فرمود و ناظم محترم هم مارو به دفتر احضار فرمود!...
یا اون روزی رو که پیش دانشگاهی بودیم و شیمی داشتیم.خانوم مهدوی شیمی آلی مبحث آلکینها رو تدریس می کرد.اما یه مشکلی وجود داشت !من کتاب هری پاتر و جام آتش رو گذاشته بودم روی پام و غرق خوندنش بودم.چون مبحث رو هم خوب بلد بودم بدونه عذاب وجدان داشتم کار خودم رو می کردم.تو اون گیرو دارم سدریک دیگوری (یکی از شخصیتای داستان) کشته شد.منم حالم انقدر گرفته شده بود که حد نداشت. بلاخره دست برداشتم از کتاب خوندن.دستم رو زده بودم زیر چونم و با اخم داشتم تخته رو نگاه می کردم .بغل دستیم(هدیه) گفت چی شده سینوس؟ منم با ناراحتی گفتم هیچی سدریک مرد!.همون موقع که من عزا گرفته بودم و اخمالو زل زده بودم به تخته ,خانوم مهدوی منو صدا زد که برم مثالای روی تخته رو حل کنم.اما از اونجای که من فقط داشتم تخته رو نگاه می کردم و این دلیل نمیشه که پس حتمآ به درسشم گوش بدم !,نشنیدم چی گفت.بلندتر گفت سینوس جان چی شده؟چرا اخم کردی؟ هدیه نامردی نکرد و گفت:"هیچی خانوم فقط سدریک مرده!"خنده بچه ها هم تمومی نداشت.بیچاره خانوم مهدوی مونده بود.فکر کرد این سدریک وجود خارجی داره.از ابهام درش آوردم و تا آخر زنگ همه مثالا رو مجبور شدم حل کنم...
یکبارم سر کلاس فیزیک پیش دانشگاهی طبق معمول خانوم صوری داشت چرت و پرت می گفت.منم حوصله ام سر رفت.یه برگه بر داشتم شروع کردم به امضا کردن!پای یکی از امضا ها نوشتم:خانوم دکتر سینوس کاروتید فوق تخصص قرنیهP-:.همون موقع هدیه برگه رو برداشت که بخوندش.بدبختانه خانوم صوری فکر کرد ما داریم حرفامونو رو برگه می نویسیم و بهم میگیم.اومد سر میز ما گفت اون برگه رو بده ببینم.دارین چی می گین به هم؟منو مسخره می کنین؟!!(یذره توهم داشت)بعد که برگه رو خوند اونم با صدای بلند و آبروی منو برد, کلی خندید و گفت: فعلآ پاشو برو پای تخته تمرینا رو حل کن تا بعد...
یکدفعه هم اواخر پیش دانشگاهی بود.زنگ تفریح تموم شده بود و ما توی راهرو بودیم.اون زنگ زیست داشتیم اما هنوز خانوم کرمانی نیومده بود .نمی دونم اون وسط کی یه پرتقال پرت کرد طرف ریتا.جرقه اولیه زده شد و این پرتقال بدبخت رو هی طرف هم پرت می کردیم.توی پرتابای آخر که پرتقال له و لورده شده بود سارا جان لطف فرمودن و بد نشون گرفتن و به جای اینکه بزنن به من زدن تو سر خانوم کرمانی(دبیر زیست) که داشت از پله ها میومد بالا.همگی فرار کردیم توی کلاس.اما خانوم کرمانی همه ما رو بیچاره کرد.۳ جلسه قهر کرد و نیومد سر کلاس اما بلآخره به خیر گذشت...
انقدر خاطره از اون دوران دارم که اگه بخوام بنویسمشون کلی وفت می بره.خیلی روزای خوب و دوست داشتنی بود.خیلی دلم تنگ شده برای همه اون روزا.کاش می شد...

