تبليغاتX
خط خطی های دیجیتال دکتر کوچولو
امروز 

85/05/31

روز پزشک مبارک

آنگاه که درمندی سلامت خود را باز يابد آنگاه که دستی

 به نشان شکر به آسمان بلند شود ملائک تو را

می ستايند...

خط خطي شده توسط سينوس كارتيد در 9:59
• لینک ثابت   • 

85/05/27

یک بعد از ظهر با دوستان وروجکم!

به نام خداي مهربانم

 

ديروز روز خيلي خوبي بود.یکی از دوستام از5 مرداد اومده تهران.قرار گذاشته بوديم هر وقت اومد تهران با هم  بريم بيرون.بلآخره ديروز برنامه جور شد.عصر به اتفاق دوستم رفتيم كافي شاپ .دو تا دیگه از دوستام هم  اومدند.كلي خنديدم و فك زديم.بچه ها كلي شاكي بودن كه اين چه وضع  نمره هاي پاتولوژيه و نمره اول 5/17

بوده(طبق معمول پریسا جون خودم) و خيلي امتحان سختي بود ،دكتر الف يه مريض واقعيه، دكتر

 ف از اون بدتر و از اين حرفا...من كه از نمره اول خبر نداشتم وقتي اين رو شنيدم كلي قند

تو دلم آب شد،در جواب غر غراي بچه ها لبخنداي ژكوند تحويل مي دادم.3 تاييشون ديدن من انگار نه انگار(آخه از مادر غر كه لقب منه بعيده p:) وقتي فهميدن من 5/16 شدم نزديك بود خفه ام كنن.انقدر خر خون خر خون گفتن

كه  كم كم احساس كردم دو تا گوش عمودي رو سرم داره سبز ميشه! منم كلي قسم و آيه كه بابه چه خري،

من همش فوتبال ديدم تو فرجه پاتو.ولي متاسفانه باور نكردن.

 

از بس كه شلوغ كرديم كم كم  اين احساس بهمون دست داد كه ممكنه  با اردنگي پرتمون كنن بيرون!به همين خاطر خيلي محترمانه قبل از اينكه اين اتفاق بيفته خودمون رفتيم بيرون.مادر و خواهر دوستم هم كه منتظر بودن مجلس بزم ما تموم شه رفته بودند پاساژ صفويه.ما هم گفتيم چيكار كنيم چي كار نكنيم ديديم بهتره ما هم بريم پيش اونا.كلي با مادر دوستم خوش گذشت.خيلي خانوم ماهي هستن،همينطور خانوم دكتر سحر(خواهر دوستم).

ساعت 8  بلاخره پسر خاله بد قول دوستم اومد دنبالش.مادر دوستم هم لطف كردن ما رو رسوندن خونه.

خيلي خيلي خوش گذشت.خيلي...

 

توي چند روزه گذشته خيلي فكر كردم.خيلي...برنامه ريزي كردم تا تو فرصت باقي مونده يكسري از كاراي عقب افتاده رو انجام بدم.اول از همه خوندن كتاباي استاد مطهري هستش.از سري انسان و قرآن مي خوام شروع كنم.

دومين كار مهم رفع اشكالم در مورد EKG(الكترو كارديوگرافي) هستش. وقتي كورس قلب داشتم نتونستم اين مبحث رو خوب بخونم .هم از روي هاريسون مي خونم،هم از روي كتاب EKG انتشارات Elsevier.اين دوتا Text book

 محترم رو براي خوشگلي كتابخونه كه نخريدي!نمره دوم قلب كلاس باشي و توي EKG بلنگي!!(اين جمله رو مدتهاست به خودم ميگم.بلاخره وجدانم از خواب خرگوشي بيدار شد و نداي درونم رو شنيد!)

 

سومين كار مهم هم خريد باقي كتابايي هست كه ليست كردم.راستي قرار شد كلي بريم  بگرديم.1 ماه ديگه بيشتر از تعطيلات باقي نمونده L

دوباره بايد برگرديم .از اين فرصتها كم پيش مياد.به قول رابرت هريك "گل غنچه هاي سرخ را كنون كه

مي تواني برچين،اما باز زمان سالخورده در گذر است و همين گلي كه امروز لبخند مي زند، فردا خواهد مرد"...

 

 

خط خطي شده توسط سينوس كارتيد در 3:33
• لینک ثابت   • 

85/05/22

خدایا...

به نام خداي مهربانم

 سلام خدا جون.دلم گرفته. خدا جون صدام رو مي شنوي ، نه؟حتمآ مي شنوي.كاش مي تونستم داد بزنم.فرياد بكشم.از بس تو دلم و روي كاغذ باهات حرف زدم احساس مي كنم دارم خفه ميشم.

 

خدايا مگه خودت نگفتي كه:"اي پسر عمران! هر گاه بنده اي مرا بخواند ، آنچنان به سخن او گوش مي سپرم كه گويي بنده اي جز او ندارم.اما شگفتا كه بنده ام همه را چنان مي خواند كه گويي همه خداي اويند جز من."

 

خدا جون من كه اين همه صدات مي زنم.پس چرا هيچ تغييري ايجاد نمي شه.چرا فاصله ای كه بين من و تو هستش شكسته نمي شه.خدايا من از كي بپرسم؟ من سوالام رو از كي بپرسم؟چرا هيچ كدوم از اطرافيان من

 

توانايي جواب دادن به سوالاي منو ندارند؟چرا اراده منو قوي نمي كني؟چرا من نمي تونم يه دختر مسلمون واقعي باشم؟خدا جون من دلم مي خواد تو فقط دوست من باشي.دلم مي خواد همه حرفام رو به خودت بگم.

 

از اين همه گشتن و گشتن خسته شدم.خدا جون من دلم مي خواد وقتي صداي اذان مي ياد آب تو دستمه بذارم زمين بيام در آغوش محبت تو.اما نمي دونم اشكال كار كجاست؟نمي دونم چرا موفق نمي شم؟

 

خداجون يادته بعد از ماه رمضان پارسال،بعد اون همه راز و نياز بعد ازاون شباي احياي دوست  داشتنی بعد اون همه دعا ... من بازم گند زدم به همه چي.يادته باز نماز اول وقت يادم رفت؟

 

يادته باز نمازم تركم شد؟يادته خواب ديدم صداي زيارت امير(ع) رو مي شنيدم سميه صدام مي كرد و ميگفت: "پاشو پاشو.دارن زيارت مي خونن،وقت نمازه.تو كه توي ماه رمضون همه نمازات رو سر وقت خوندي،چرا حال تارك نماز شدي؟"

 

ميدونم كه منو دوستم داري كه از اين نشونه ها توي خواب من مياد.اينا همش اخطاره.اين خوابا همه يه جور زنگ خطره.خدا جون يادته مي خواستم امسال اعتكاف شركت كنم.يادته؟اما دير جنبيدم، باز حواسم جاي ديگه بود.

 

آخ خدا جونم.دلم داره آتيش مي گيره.باز ديشب يه زنگ خطر ديگه.باز يه خواب ديگه.ديشبم خواب ديدم همه دسته دسته ميان مسجد دانشگاه.من از بچه ها مي پرسيدم اين اتوبوسا براي چي اين همه آدم رو مي برن مسجد؟

 

يه دختري بهم گفت:خوابالو اعتكافه.مگه قرار نبود تو هم بياي؟...واي خدا جون كمكم كن.مي ترسم ديگه هيچ وقت از اين اخطارا بهم ندي.مي ترسم فراموشم كني.خدا جون كمكم كن.يه راهي جلو روم بذار.

 

شايد اشكال اينه كه من دين رو درست نفهميدم.شايد به خاطر اينه كه اطلاعات من كافي نيست.خدا جون كمكم كن.من مي خوام جواب همه سوالام رو بگيرم.مي خوام با همه وجود دين رو تو رو احساس كنم.نمي خوام فقط

 

يه روزنه باشم.نمي خوام فقط توي غم و اندوه ياد تو باشم.ميخوام هميشه تو رو در كنارم احساس كنم.خواهش مي كنم به من ايمان و اراده قوي بده.خواهش مي كنم ذهن منو متمركز كن.ميخوام 6 دنگ حواسم اول به تو

 

 باشه بعدم به خودم تا دوباره دست از پا خطا نكنم.خواهش مي كنم كمكم كن.خواهش...

 

 

 

خط خطي شده توسط سينوس كارتيد در 3:17
• لینک ثابت   •