تبليغاتX
خط خطی های دیجیتال دکتر کوچولو
امروز 

85/04/21

رو یای شیرین

        همراه پريسا توي ماشين نشسته بوديم. پريسا خواب خواب بود.ولي من اصلآ خوابم نمي گرفت.هر از چند گاهي صداي يلدا رو كه پشت سرم بود مي شنيدم.داشتم تو دلم غر مي زدم كه پريسا چقدر نامرده كه خوابيده در حالي كه من بيدارم!! همينطور كه غر ميزدم يكدفعه ماشين ايستاد.سرم رو از پشت صندلي بيرون آوردم تا ببينم چه خبر شده، خداي من باور كردني نبود.ماشين جلوي حرم اما رضا ايستاده بود، مات و مبهوت داشتم  گنبد طلايي رو نگاه مي كردم.

 

        نوري كه ازش ساطع مي شد خيره كننده بود.مسخ شده بودم .خداي من چقدر زيبا بود.جايي شنيده بودم كه هر كس براي بار اول به زيارت اما رضا(ع) بره  هر آرزوي داشته باشه براورده مي شه.اين بهترين فرصت بود.همينطور كه اشك مي ريختم  شروع كردم به دعا كردن، يكي يكي آرزوهام رو مي گفتم. محو تماشا بودم ،واقعآ مسخ شده بودم.فكر كنم  چند ساعت طول كشيد.دلم مي خواست بلند شم برم داخل حرم اما اصلآ نمي تونستم چشم از گنبد بردارم.

 

        يكدفعه به خودم اومدم، بيشتر كه دقت كردم ديدم همه خوابشون برده.پريسا رو صدا زدم - پريسا … پريسا- خداي من چرا بيدار نميشد.حيف بود اين صحنه رو نبينه .ديدم فايده نداره .صداي يلدا هم قطع شده بود، اونم خوابيده بود، صداش زدم اما فايده اي نداشت.به خودم كه اومدم ديدم همه خوابشون برده، بالاي سر هر كس ميرفتم تا بيدارش كنم فا يده

نداشت.حتي راننده هم خواب بود.نداي درونم مي گفت پياده شو ،از ماشين پياده شو.اما من كه جايي رو بلد نبودم

 

        دوباره نگاهم به گنبد افتاد.انقدر اشك ريخته بودم كه هاله اي از اشك  روي قرنيه ام نشسته بود.ديگه نتونستم تحمل كنم. رفتم تا كيفم رو بردارم و پياده شم.كيفم رو برداشتم… چقدر سنگين بود.بازش كردم،خداي من باورم نمي شد، تو كيفم پر بود از دونه هاي ارزن!! ديگه حتي نمي توستم حرف بزنم، صدام از حنجره ام بيرون نمي اومد، داشتم خفه مي شدم.

 

        رفتم سمت در و پياده شدم.همينطور اشك مي ريختم و جلو  مي رفتم. نزديكتر كه شدم ، صداي دسته هاي عزاداري شنيده مي شد، پرچم هاي بلندي كه در حال اهتزاز بودند رو مي ديدم…صدا ها نزديكتر مي شدند.خدا جون داشتم ديگه به حرم نزديك مي شدم چيزي نمونده بود.از بس اشك ريخته بودم درست نمي تونستم چيزي رو ببينم…

كسي صدام مي كرد… صدا چه قدر آشنا بود …

 

 

-آزي پاشو، پاشو ديگه.مگه نگفتي صبح حتمآ بيدارت كنم امروز جلسه اول كورس قلبه ها.پاشو ديگه…-

 

 

پ.ن. اين متن دقيقآ خوابي بود كه من چند وقت پيش ديدم.تا چند روز شوكه بودم.  هر وقت كه ياد رويام مي افتم مو به تنم سيخ ميشه… وقتي هم كه چشمام رو باز كردم و ديدم همه چي رو يا بوده انگار غم دنيا روي سرم خراب شده بود…تا اون روز هيچ روياي به اين زيبايي نديده بودم  شيرين ترين روياي همه زندگيم…

خط خطي شده توسط سينوس كارتيد در 21:8
• لینک ثابت   • 

85/04/20

چاره

شادي نماند و شور نماند و هوس نماند

سهل است اين سخن،كه مجال نفس نماند

 

فرياد از آن كنند كه فرياد رس رسد

فرياد را چه سود،چو فرياد رس نماند؟

 

كو كو، كجاست قمري مست سرود خوان؟

جز مشتي استخوان و پر اندر قفس نماند

 

اميد در به در شد و از كاروان شوق

جز ناله اي ضعيف ز مسكين جرس نماند

 

توفاني از غبار بماند و سوار رفت

بس برگ و ساز بيهده ماند و فرس نماند

 

سودند سر به خاك مذلت كسان چو باد

در برج هاي قلعه تدبير كس نماند

 

كارون و زنده رود پر از خون دل شدند

اترك شكست عهد و وفاي ارس نماند‍!

 

تنها نه "خصم" رهزن ما شد،كه "دوست" هم

چندان كه پيش رفتش،از او باز پس نماند

 

رفتند و رفت هر چه فريب و دروغ بود

تا مرگ- اين حقيقت بي رحم- بس نماند

 

تابنده باد مشعل مي،كاندرين ظلام

موسي بشد،به وادي ايمن قبس نماند

 

برخيز اميد و چاره غمها ز باده خواه

ور نيست پس چه چاره كني؟چاره پس نماند

 

 م.امید

 

 

من هميشه به شعرا و نويسنده ها غبطه ميخورم، چون به زيبايي هر چه تمام تر مي تونن احساسشون رو بيان كنند و چيز هاي رو كه توي ذهنشون به مخاطبشون منتقل كنند.وقتي توي نت با حجم زيادي از وبلاگهاي شاعران جوان رو برو مي شم اين احساس غبطه خوردن چند برابر ميشه...

 

 واما در مورد اخوان ثالث، يكي از شعرايي كه من اشعارش رو با همه وجود ستايش مي كنم.اخوان با زيبا يي هر چه تمام تر سنت و تجدد رو در كنار هم قرار داده و صلابتي كه توي كلامش هست توي اشعار شاعر معاصر ديگه اي شخصآ سراغ ندارم...

خط خطي شده توسط سينوس كارتيد در 16:50
• لینک ثابت   • 

85/04/20

زمستان است...

 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت ،                

سر ها در گریبان است.  

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را.

نگه جز پیش پا را دید نتواند،

که ره تاریک و لغزان است.

وگر دست محبت سوی کس یازی،

به اکراه آورد دست از بغل بیرون 
که سرما سخت سوزان است.

 

نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ابری شود تاریک.

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت.

نفس کاین است پس دیگر چه داری چشم

ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟

مسحای جوان مرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین!

هوا بس ناجوان مردانه سرد است ... آی...

دمت گرم و سرت خوس باد!

سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای!

منم من ، میهمان هر شبت لولی وش مغموم.

منم من ، سنگ تیپاخورده رنجور.

منم دشنام پست آفرینش ، نغمه ناجور.

 

نه از رومم نه از زنگم ، همان بی رنگ بی رنگم.

بیا بگشای در، بگشای ، دلتنگم

حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در جون موج می لرزد.

تگرگی نیست ، مرگی نیست ،

صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است.

من امشب آمدستم وام بگذارم.

 حسابت را کنار جام بگذارم.

چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد؟

فریبت می دهد بر آسمان این سرخی بعد از سحر گه نیست.

حریفا!گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است.

و قندیل سپهر تنگ میدان مرده یا زنده ،

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود پنهان است.

حریفا! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است .

 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت.

هوا دل گیر، درها بسته ، سرها در گریبان ، دست ها پنهان ،

نفس ها ابر ، دل ها خسته و غمگین

درختان اسکلت های بلور آجین،

زمین دل مرده ، سقف آسمان کوتاه ،

غبار آلوده مهر و ماه ،

زمستان است.

                          مهدی اخوان ثالث

خط خطي شده توسط سينوس كارتيد در 16:41
• لینک ثابت   • 

85/04/19

چند بند از منظومه آبي خاكستري سياه

من به بي ساماني ,

باد را مي مانم.

من به سرگرداني,

ابر را مي مانم.

 

من به آراستگي خنديدم

من ژوليده به آراستگي خنديدم.

سنگ طفلي اما,

خواب نوشين كبوترها را در لانه مي آشفت.

 

قصه بي سرو ساماني من,

باد با برگ درختان مي گفت.

باد با من مي گفت:

چه تهيدستي مرد!

ابر باور مي كرد.

 

من در آيينه رخ خود ديدم

و به تو حق دادم.

آه مي بينم,مي بينم

تو به اندازه تنهايي من خوشبختي

من به اندازه زيبايي تو غمگينم

 

خط خطي شده توسط سينوس كارتيد در 19:39
• لینک ثابت   •