85/07/30
بی عنوان .بی خیال.بی انگیزه.بی احساس.
هو طبيب
بعضي مواقع آدم خيلي دلش مي گيره.مثل الان كه من خيلي دلم گرفته.دارم با خودم فكر مي كنم كه ديگه سراغ اينجا هم نيام.خيلي دوستش دارم ، دوستاي خوبي پيدا كردم و اكثر مواقع نوشته هاشون رو مي خونم.اما حرفي ندارم كه بزنم...هيچ حرفي... احساس مي كنم كه خيلي تو خاليم.خيلي بي هدف ،بي انگيزه...
لعنت به اين زندگي يكنواخت و تكراري.من دنبال چي مي گردم؟ خودمم نمي دونم... اي كاش من مي تونستم حرف بزنم.اي كاش هميشه حرفام رو نمي خوردم.من حتي با نوشتن حرفام روي كاغذ مشكل دارم.حتي با اين دنياي مجازي...
اي كاش من مي تونستم اين نقاب الكي خوش بودن رو از صورتم بردارم.حتي ناراحت بودن و افسرده شدنم براي دوستام عجيبه.چرا هيچ كس نمي دونه من چه مشكلاتي با خودم دارم؟سوال احمقانه اي بود...
پ.ن. احتمالآ ديگه اين دور و بر پيدام نميشه در آينده.خيلي دوستتون دارم دوستاي خوب مجازيم.اميدوارم همتون موفق باشيد![]()
85/07/19
من و غدد و حلیم!!!
هو طبيب
بالاخره من خوب شدم.البته جنونم هنوز ادامه داره! منظورم سرما خوردگيم بود :-)
امروز آخرين جلسه كورس غدد بود... موقع آنتراكت من داشتم به پري مي گفتم كه اين ترم همه چقدر درس خون شدند ، هيچ نوايي از كاروان به تعويق انداختن امتحانات به گوش نمي رسه ، كه ديديم آقاي ع (رييس كاروان!) مثل هميشه نوا رو سر داد بلاخره... قراره كه امتحان 2 روز عقب بيفته...البته قراره فعلآ...
امروز خانوم دكتر نيافر جون خودم جلسه آخر رو تدريس كرد.خيلي ماه هستن و خيلي هم عالي تدريس كردن 3 جلسه اي رو كه با ايشون داشتيم.راستي خانوم دكتر خيلي فمنيسم خونشون بالاست! و چند بار اساسي با جملات كوبنده شون حال جبهه مخالف رو گرفتند... ما بلاخره نمرديم يه استاد خانوم مدافع حقوق زنان رو ديديم،تا قبل از اين كه همه شون طرفدار آقايون بودند...
آخرين خبرها حاكي از اينه كه توي امتحان جا خالي هم مياد! من آخرين باري كه جا خالي پر كردم پنجم ابتدايي بودم! ديگه شورش رو واقعآ مي خوان در بيارند.آخر عمري دارم جمله هاي هاريسون رو كلمه به كلمه حفظ مي كنم.اين جور درس خوندن رو يادم رفته بود.واقعآ روش مسخره اي هستش...
به اين نتيجه رسيدم كه از غدد خيلي خوشم مياد! اميدوارم از بقيه كورساي اين ترم هم خوشم بياد.فعلا نسبت به فارما هيچ احساسي ندارم.بهتره بگم احساس چندان خوشايندي ندارم...
اميدوارم امتحانم رو خوب بدم.دعا كنين برام.مرسي ;-)
پ.ن.راستي تبريز حليم نداره :-(( آخه من دردم رو به كي بگم
ماه رمضون بدون حليم مزه نمي ده كه.امان از اين تبريز.از بس به حلیم فکر می کنم دیشب خواب حلیم داشتم می دیدم!![]()
85/07/12
هو طبيب
روزهاي چندان جالبي در حال سپري شدن نيست... بلآخره گروه بندي سميولوژي تموم شد...گروه ما 3 تا دختر (من و پري و كيتي) و 4 تا پسر... بماند كه من هيچ دلم نمي خواست با آقاي ق هم گروه بشم و بماند كه آقاي خ سر ما رو گول ماليد و نگفت كه آقاي ق هم باهاشون هست و فرداي روز گروه بندي همه چي مشخص شد، اما بعد كه فكر كردم ديدم گروه بندي سميو مهم نيست ،پس ارزش ناراحتي نداره...
اين هفته 2 بار skill lab داشتيم.جلسه اول نحوه گرفتن فشار خون با دكتر غفاري(خيلي دوستش مي دارم) جلسه دوم هم معاينه گوش و حلق و بيني با دكتر سياح ملي... نكته جالب اين بود كه خيلي از بچه ها اسپكلوم نديده بودند تا حالا! من از بس سرما مي خورم و دكتر مي رم با تمام اين وسايل احساس همذات پنداري مي كردم!... در هر حال skill lab خيلي كلاس شادي هستش،كاش همه كلاس ها اينطوري بود...
هفته اي كه گذشت اصلآ هفته جالبي نبود... من باز به شدت سرما خوردم ...كتاب هم كه مي ذارم جلوم تا درس بخونم احساس مي كنم كلمات دارند مي چرخند... خيلي هم تا 25 مهر وقتي باقي نمونده... امان از اين سرما خوردگي :-((
طي جريانات گروه بندي يكسري اتفاقاتي افتاد... عسل و بهي از دست ما ناراحت شدند و گروهشون رو جدا كردند(البته كاملآ يكطرفه به قاضي رفتند و سعي نكردند كه منطقي باشند ،شخصآ هيچ نقشي تو اتفاقاتي كه افتاد نداشتم)...
اين روزها به يكسري نتايجي در مورد خودم رسيدم... احساس مي كنم كه خيلي نسبت به اتفاقاتي كه ميفته بي تفاوت شدم... نسبت به دوستام ... نسبت به آدم هاي دور و برم...قديم ترها اينطور نبودم... هميشه سعي مي كردم تا كسي از دستم ناراحت نشه... هميشه حال و روز دوستام برام خيلي مهم بود...
هميشه سعي مي كردم به دوستام تا حد امكان كمك كنم...اما الآن اصلآ حوصله ديدنشون رو هم ندارم... تازگي ها حوصله آيلين رو هم ندارم... نمي دونم چرا همه غير قابل تحمل شدند برام...
بي تفاوت بودن نسبت به همه چيز و همه کس احساس تازه اي هستش كه اين روزها به سراغ من اومده...
نمي دونم چرا يه موقع هايي انقدر كودكانه فكر مي كنم... خيلي از دست خودم عصبانيم... خيلي... من نبايد انقدر ساده به همه چيز نگاه كنم... احساس حماقت مي كنم... خيلي...
"حرفها يي ست براي نگفتن،حرفهايي كه هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمي آورد و سرمايه ماورايي هر كس به اندازه حرفهايي است كه براي نگفتن دارد"
85/07/04
جوجه فيزيوپات ها در بخش داخليP-:
هو طبيب
ديروز روز خيلي جالب و هيجان انگيزي بود... من و پري و كيتي رفتيم بيمارستان سينا...يكي از دوستامون كه استاجر هستش بهمون پيشنهاد كرد كه خودمون زودتر از اينكه سميو عملي شروع بشه بريم توي بخش و يه چيزايي ياد بگيريم...ساعت 12:30 رسيديم بيمارستان.قرار بود بريم بخش داخلي.معصوم دوستمون اومد توي حياط بيمارستان دنبالمون...اول رفتيم توي پاويون استاجري...روپوش سفيدمون رو پوشيديم...من كلي ذوق زده بودم
P-:وقتي داشتيم مي رفتيم توي بخش 2 تا آقا مي خواستن همزمان با ما برن داخل...يكيشون به اون يكي گفت اجازه بده خانوم دكتر ها رد بشن... ما جميعآ كارخونه قند تو دلمون آب شد P-: پري گفت آخه ما 3 تا فنقلي كجا شبيه دكترا هستيم...راستم مي گه خدايي...
محيط بخش يه جوراي دلگير كننده بود...مريض ها معمولآ از شهرا و روستاهاي اطراف اومده بودند.اكثرا هم جز طبقه محروم بودند...يه جوراي دلم براشون مي سوخت...مخصوصآ براي خانوم پيري كه داشت تمام مدت ديوار مقابلش رو نگاه مي كرد و آخرشم شروع كرد به گريه كردن )-: ...
معصوم پرونده تخت 7 رو برامون آورد...بيمار خانوم 28 ساله مبتلا به اسكلرودرمي بود...اولش در مورد نحوه شرح حال گيري برامون توضيح داد.انصافآ خيلي هم خوب توضيح داد...بعد از اون هم نحوه note نوشتن رو توضيح داد.قرار شد كه خودمون هم از روي كتاب سميو بريم مطالعه كنيم...
بعد از توضيحات معصوم من رفتم تا از محل پرونده ها چند تا پرونده بردارم... يه خانوم پرستاري اونجا ايستاده بود .با لبخند گفت: ياخچي سوز خانوم دكتر؟! من اولش فكر كردم حتما كسي پشت من ايستاده داره با اون حال احوال مي كنه ...اما وقتي فهميدم با من بودش كلي با تعجب و ذوق مرگيدگي گفتم بله مرسي...بعدش با 3 تا پرونده رفتم پيش بچه ها و كلي ذوق زده بودم همچنان...
نكته خيلي جالب اين بود كه شرح حال استاجرا معمولآ از روي شرح حال اينترن ها يا رزيدنتها با كمي تغيير كپي شده بود و شرح حال اينترن ها هم از روي رزيدنتها...اميدوارم من اينجوري نشم و با حوصله خودم شرح حال بگيرم از مريضام...شرح حال خانوم دكتر پيشاهنگ حرف نداشت.خيلي كامل بود.من تمام شرح حالاي ايشون رو خوندم...
همه پرونده ها رو خونديم .وقتي رفتم كه پرونده ها رو بزارم سر جاشون.بازم خانوم پرستار مهربون به من خنديد...پري گفت:" سينوس تو مهره مار داري!وقتي كه من رفتم پرونده ها رو بردارم به من چپ چپ نگاه كرد خانوم پرستاره".منم گفتم مطمئنآ منو با كسي اشتباه گرفته...معصوم گغت:خوب الان بريد سر هر تختي كه مي خواين شرح حال بگيريد...اما ما 3 تا از ترس اينكه يه وقت سوتي بديم جلو مريض قرار شد دفعه بعد كه خوب كتاب رو خونديم بريم سر مريضا تا اون موقع ضايع نشيم(-: ...
روز خيلي خيلي خوبي بود...اولين حضور من در بيمارستان... (-:
85/07/01
ِشروع ترم جديد
هو طبيب
واي من چقدر دلم تنگيده بود براي اينجا...
بلآخره همه كارا تموم شد.من تا ديشب ساعت 8 از سينوس به اوشين تغيير نام داده بودم! پنجشنبه كارگر اومد همه چي رو تميز كرد.اما از اونجاي كه من خود آزاري دارم دوباره همه چي رو(جز فرش) با آيلين تميز كرديم...
امروز دانشكده غل غله (املاش درسته؟!) بود.ورودي جديدا مثل مرغ سر كنده اين ور اونور مي رفتند.اكثرآ هم با پدر مادرشان اومده بودند(نازي دلم براي يكيشون خيلي سوخت.كلي توي حياط گريه كرد پيش ماL)...
كلاس سميولوژي كه تشكيل نشد و ما از ساعت 8 تا 10 توي حياط مشغول فك زدن بوديم...حسين آقا (به عبارتي حسين كثيفD-:) داشت از توي حياط رد ميشد.پري برگشته به من مي گه سينوس اين آقاهه چه آشناست فكر كنم تو اروميه ديدمش!!!...2 ماه رفته تعطيلات همه رو يادش رفته!حتي حسين آقا مسئول بوفه!!!
گروه بندي سميو عملي هم كه شده قوز بالا قوز.12 نفر توي هر گروه بايد بشيم.8 تا دختر و 4 تا پسر...متاسفانه هر كس از يكي خوشش نمياد قبول نمي كنه بياد توي گروه.گيري كرديم اين وسط. آخه سميو عملي كه مهم نيست گروه بنديش.راستي با كمبود عضو مواجهيم.كسي نمياد توي گروه ما؟;-)
ساعت دوم كورس غدد داشتيم. استثناآ همه سر كلاس حاضر بودند!بلآخره روز اول بود ديگه.دكتر بهرامي در مورد كليات غدد يكسري مطالب تكراري گفت و كلي هم سوال پرسيد...كتاب crash course رو هم معرفي كرد كه متآسفانه من 1 ساعت همه كتاب فروش ها رو زيرو رو كردم اما اثري از اين كتاب نيست كه نيست...واقعآ متاسفم توي اين شهر 4 تا كتاب فروشي نيست كتاب textچاپ جديد داشته باشه...
25 مهر امتحان كورس غدد داريم...اونم تشريحيLمن آخه بعد اين چند سال كه همش امتحان تستي دادم چطوري تشريحي مي تونم امتحان بدم؟اونم غدد...
راستي عسل دوستم مزدوج شده (من هنوز باورم نميشه! يعني انقدر بزرگ شد اين دختر؟!) كلي شيريني داد بهمون و كلي من هنوز تو شوكم!چند نفر ديگه هم پريدن...
آيلين اين ترم علوم پايه داره...قراره فردا بريم درسنامه و تستا رو براش بخريم...دخترم مي خواد از الآن شروع كنه خر بزنه! هي من مي گم بي خيال من از 1 ماه كمتر خوندم گوش نميده كه(مقاومه از راه به در نمي شهD-:)
من به خودم قول دادم اين ترم شاگرد اول بشم...پس بهتره برم غدد بخونم.با غدد نمي شه شوخي كرد...;-)

